اين چند وقته بيشتر مشغول خوندن يكي دو تا وبلاگ جديد بودم . هر كدوم از يه زاويه خيلي جالب بودن و وادارم كردن ماجراها رو از اول دنبال كنم . بعضي از مطالبشون خيلي منو به فكربرد. حتي به گذشته برد. علي كه اعتقاد داشت نويسنده داره داستان مينويسه نه خاطراتش رو.

بهر حال بخشي از اين يادآوري گذشته ، خاطرات دوران دانشجويي بود.

خيلي جالبه كه تو همون روزها ، بر حسب اتفاق گذرمون به يه دفتر خونه تو خيابون انقلاب نزديك پارك دانشجو رسيد. فكر نمي كردم بعد از سالها كه بخاطر كار و مشغله و نداشتن دليل به ندرت اون طرفا پيدام ميشد دوباره فرصتي دست بده و گذرم به اونجا بيفته . ولي حال خاصي داشتم.

پياده جاهايي رو كه سالها رفتيم و اومديم، طي كردم. تو تمام لحظاتش خاطراتي كه با فرشته داشتم برام تداعي ميشد. يه جورايي اصلا دلم نمي خواست از اين جا دور بشم . حتي يه كسي رو ديدم چقدر بنظرم شبيه بهنام اومد.

فرشته ميتوني حس كني چي ميگم؟ خدا رو شكر كه الان در بهترين جا و بهترين شرايط  ممكن مننتظر اومدن دو تا فرشته هاي آسموني هستي و من بخاطر همه اينها خدا رو شكر ميكنم ولي دلم خواست يه بار ديگه يه روز اين مسيرها رو دوباره با هم طي كنيم . بعدش تو هوس چلوكباب سر حافظ رو بكني و آخرش سر از بوف كه حالا بوفالو شده يا اون كافي شاپ ميدون فردوسي يا رستوران سر چهارراه وليعصر كه هميشه طبقه بالاش ميرفتيم ، در بياريم و ....

يه كافي شاپ جديدا تو همون طرفا افتتاح شده (كافي شاپ كوپه) كه عمو عليرضا پيشنهاد داده بود بريم . دو تا از دوستاش اونجا رو راه انداختن . منم قرار بود يه روز با يكي از دوستام برم كه نشد.

همون روزي كه كار داشتيم نيم روز مرخصي گرفتم كه به كاراي ديگم هم برسم.

علي هم كارداشت با اين حال گفت ميدونم چقدر دوست داري بريم كافي شاپه و خلاصه دوتايي رفتيم . جاي نازنينم خيلي خالي بود. اگرچه اونجا فقط نازنين رو كم داشت.

فكر كنم ما تو اون محيط يه كم وصله ناجور بوديم اگرچه علي معتقد بود اصلا از ما نگذشته البته منم فكر نمي كردم ازمون گذشته باشه ولي آخه همه تيپ دانشجويي بودن. خلاصه اونجا هم لحظه اي به عوالم دانشجويي برگشتيم عوالمي كه براي من دوست داشتني و پرخاطره و براي علي بدون كوچكترين خاطره اي بوده.

خلاصه از اينها كه بگذريم ، نازنينم هنوز عاشقانه از شلوار لي اش صحبت ميكنه. امروز بعد از مدتها راضيش كردم پيراهن بپوشه . ميخواستم جوراب شلوار پاش كنم كه پرسيد: مامان اين چيه ؟ منم گفتم جوراب شلواري. با نگاه معني داري پرسيد: جوراب شلوارلي ؟!!!! 05.gif

هركي از در خونمون مياد از داش سيا و داود خطر و جريان تصادفشون تعريف ميكنه و يه تاتر پرصدا هم اجرا ميكنه.

شعر هم ميخونه . ميگه بارون مياد جرجر پشت خونه هاجر، (هاجر اينجا رو سانسور ميكنه شايد ميگه چرا دو بار بايد يه كلمه رو گفت ) عروسي داره دمب خروسي داره

یا میخونه : دوچرخه سییل بابات میقرصه

تنها حرفي رو كه نمي تونه بگه ف هستش.بجاش س ميگه. به من ميگه مامان ساناز

به مربيش ميگه خاله صسري . فكر كردم چه خوب شد اسمش رو فريال نذاشتم اوم موقع نه فقط عمم كه تا اين اسم رو شنيد گفت چي چي ؟ سريال ؟؟!!!  كه خود نازنين هم تا مدتها ميخواست خودش رو سريال معرفي كنه.

ديشب داشت يه برنامه تو كانال baby ميديد . اسم برنامه baby chef بود . بعد از چند بار تكرار ديدم نازنين هم با كاراكتر اين نقش داره ميگه baby chef . بعد تو اين برنامه داشت وسايل آشپزخانه رو نشون و ياد ميداد هرچي رو معرفي ميكرد و اسم انگليسي اون رو ميگفت نازنين اسم فارسيش رو ميگفت. مثلا يه شكل نشون داد . آشپزه گفت : fork نازنين بلافاصله گفت : چنگال 03.gif

تازگيها به  لگوها و وسايلي كه يه جورايي چيزي ميشه باهاشون ساخت علاقمند شده و من و اون معمولا ساعتهاي بعداز ظهرمون رو تو اتاق نازنين و با اين بخش از اسباب بازيهاش ميگذرونيم.

دو سري از اين لگو ها داره كه هركدوم از يه قسمت خاص تو جعبه ميافته.

يه كم تلاش ميكرد جاشو پيدا كنه ، حوصله اش كه سر ميرفت ، در جعبه رو برمي داشت و مينداخت توش و از دوباره واسه لگو بعدي در جعبه رو ميذاشت. از خاله ندا كه در زمينه هوش و خلاقيت و بازي كودك تخصص داره نظرش رو پرسيدم . گفت اين از نظر روانپزشكي كودك دليلي نداره . احتمالا بحث ژنتيكيه . بعبارت بهتر نازنين اين نوع تنبلي رو از باباش به ارث برده . 13.gif10.gif

هنوز عكس جديدي ازش نگرفتم . هروقت گرفتم زودي ميذارم.

نازنین : دیروز تولد خاله بهناز بود که از همین جا بهش تبریک میگم و مرسی که بخاطر اینکه تولد من بتونی باشی، برنامه ریزی کردی و تولد خودت رو تنهایی جشن گرفتی. بازم مرسی 08.gif 49.gif

 

/ 8 نظر / 2 بازدید
خاله فرشته

وای فرناز جون نميدونی من چقدر دلتنگم ، اصلا هر سال که پاييز ميشه من ميرم تو همون حال و هوای دانشگاه ،‌ خوش بحالت که تو حداقل تونستی يکبار ديگه بری تو اون محيط ، من که واقعا نميدونم کی ميتونم بيام ايران و وقتی که ميام اينقدر فرصت دارم که به همه اونجاهای که ميخوام سر بزنم . دلم برای همه چيز و همه تنگه ، دعا کن به مامانم ويزا بدند.. نازنين رو ببوس ، بهت ايميل ميزنم

الهام

خيلی بامزه حرف ميزنه اين نازنين خانم کلی از دستش خنديدم ببوسينش .

حميرا

و من چقدر خوشحالم كه مامان نازنين بالاخره اعتراف كرد كه با يكي از دوستاش قراره ( نزديك يك سال!!) برن كافي شاپ!!! اين خودش جاي شكر داره.

Raha

farnaz jan akh keh daghe delamo zendeh kardi. man ham az oun khyabounha koli khatereh daram. va baram yeki az aziztareen jahyae shahr hastan. aslan havash ba hame ja fargh meekoneh. merci az inkeh mano ba neveshtehat be oun rouzha bordi. meebousamet . nazaneen ra bebous be gereami hamsar salam beresoun

خاله فرشته

نازنين جونم تولدت هزار تا مبارک ، داری کم کم واسه خودت خانمی ميشی ها. آين مامانت کجاست که پست نميکنه ، کلی ذوق کردم اين بالای سايتت نوشته شده ، تولد ۲ سالگيت مبارک ؛ حتما مامان فرناز درگير کارهای جشن تولدته بوس بوس از طرف خاله فرشته و دختراش

farnaz joonam tavalode dokhtare golet mobarak bashe, baba bia axaye jadide tavalod bezar, delemoon tang shode baratoon

maryam

tenbghe mamool in peighame bedoone nam male khale maryam

حميرا

نازنين عزيزم تولدت مبارك ، برات آرزوهاي خوبي دارم اميدوارم كه سالهاي سال با سلامتي و خوبي كنار مامام ساناز!!!! و بابا زنده باشي از راه دور مي بوسمت و اميدوارم وقتي بزرگ شدي و مدرسه رفتي هميشه روزهاي تولدت اين نوشته ها رو بخوني و يادت باشه كه هميشه يه جايي ، يه كسي هست كه خيلي دوست داره و برات آرزوي خوشبختي مي كنه. تولدت مبارك