نوروز ۸۶

اول از همه یه توضیح کوچیک بدم که در راستای تاخیرهای مامان فرناز در سال گذشته( که امید میره در سال جدید تکرار نشه) یکی دو تا از پست ها عقب جلو بود . مثلا همین مورد آخر که می می نازنین زیر بالش چی کار میکرد ؟! 23.gif واسه اینکه نازنین بعد از سفر کیش می می شو گاز زده بود ولی خبرش زودتر از خبر سفر منتشر گردید. با عرض معذرت 09.gif

خب اول از همه عکس سفره هفت سین امسال رو که با نازنین چیدم ببینین:

2wqcsyc.jpg

اون سبزه که روبان قرمز داره رو تو مهد درست کردن و روز آخر آوردیمش خونه. خیلی بامزه درستش کرده بودن : یه شیشه وسط گذاشته بودن و توش یه ماهی بود و دورش سبزه .

اون یکی سبزه رو هم مادرجون بهمون داد. دو تا ماهی هم مامانی واسه نازنین آورد. بابا علی هم یه سنبل خوشگل و سه رنگ خریده بود و خلاصه این شد سفره ما .

ولی نازنین یه دقیقه هم بند نشد تا دم سفره ازش یه عکس درست حسابی بگیرم.

ولی این یکی عکس عصر روز ۲۹ اسفنده . آخه من مثل هر سال تازه ساعت ۷ صبح برگشتم خونه و تا ۹.۳۰ خوابیدم و بعدش رفتم نازنین رو آوردم .

471y0jk.jpg

روز اول فروردین هم نهار خونه مامانی بودیم و شام خونه مادرجون. حدود ۱۱ شب بود که تصمیم گرفتیم فردا ظهرش بریم رشت خونه دایی بابا علی

خلاصه رفتیم و در مجموع سفر خوبی بود و خیلی هم خوش گذشت.

بازار ماهی فروشها رفتیم . مرداب انزلی رفتیم که عکسش رو بعدا میام میذارم چون تو دوربین عمه نیر هستش و هنوز نگرفتمش .

یکی از اهداف مهم من در این سفر خرید زیتون بود. چون قرار بود بخشی از راه رو من رانندگی کنم ( که البته تقریبا قسمت عمده مسیر گردن من افتاد چون بابا علی خوابش رو آورده بود تو جاده ) من یه ۱۰ دقیقه ای چشامو بستمو به علی گفتم رسیدیم رودبار منو بیدار  کن تا زیتون بخریم . یهو چشم باز کردم دیدم تابلو رودبار با یه خط روش از جلو روم گذشت .

خلاصه منم پکر از اینکه رد شدیم گفتیم ایراد نداره میریم منجیل زیتون میخریم که آخرش هم پشیمون شدیم و برگشتیم رودبار و شاید یکی دو ساعتی اونجا تو یه مغازه داشتیم زیتون میخریدیم . من و نازنین تا تونستیم از مدلهای مختلف زیتون امتحان کردیم . فروشنده هم هی تاکید میکرد که هرچقدر میخواین از هر کدوم تست کنین . همش هم بما میگفت ببخشید شما معطل شدید. منم گفتم نگران نباشین ما هرچقدر معطل بشیم بیشتر زیتون میخوریم . شما واسه نفع خودتون تا زیتوناتون تموم نشده کار ما رو راه بندازین.

خلاصه یه عالم زیتون های جور واجور هم خریدیم و بقول بابا علی روحیه من سر جاش برگشت و اعصابم آروم شد.04.gif

تو منجیل حدود شاید یه ساعتی مکث داشتیم . نازنین اولش میگفت میخوام رانندگی کنم و خلاصه دو دستی فرمون رو چسبیده بود. خلاصه آخر سر ولش کرد و همه رفتیم یه دوری پایین نزدیک دریاچه زدیم .

من که از بدو ورود حال و هوای دوران بچگیم جلو چشمم اومد. من از یک سالگی تا ۹ سالگی منجیل زندگی کردم و تو اون یک ساعت تمام اون دوران برام تداعی شد.

شاید برای کسی مثل مامان بابام خصوصا مامانم دوری از خانواده اونم برای ۹ سال تو یه جای کوچیک اونم با دو تا بچه کوچیک خیلی سخت و شاید غیر قابل تحمل بوده باشه، شاید الان خیلی وقتا که از هیاهو و استرس و کار و کار و کار خسته میشه ، هوس لحظه ای از اون دوران را بکنه ولی برای من همه اون لحظات خاطره انگیزه . همه لحظاتی که بدور از همه چی ، واقعا همه چی ، خودتو بسپری به دست طبیعتی که اون موقع به مفهوم واقعی اش بکر بکر بود و کودکیت رو با سبزه و سنگ و درخت پیوند بدی . براستی یادش بخیر طراوتش ، سرزندگیش

یادش بخیر مدرسه ابتدائی سفیدرود تو هرزویل که وقتی از درش میومدی بیرون تا چشم کار میکرد دامنه کوه بود وسبزه و تو آزادانه میدویدی و میدویدی تا کجا؟! تا جایی که همه شور و هیجان کودکیت رو بجای چند متر جا تو آپارتمان که باید رعایت هزار و یک نفر رو بکنی آزادانه بریزی توی اون دامنه و داد بزنی ، آواز بخونی ، قلت بزنی و قلت بزنی و ....

کاش یه روز بشینم و از خاطرات اون دوران بنویسم. ولی نه شاید نازنینم وقتی بزرگ شه و اینا رو بخونه دلش هوس اونجا رو بکنه و فکر کنه چرا کودکی خودش تو تهران گذشته. یا نه شاید بهتر این باشه که سعی کنم به آرزوی دیرینه ای که براش دارم بیشتر اهمیت بدم.

همیشه دلم میخواد نازنین رو یه همچین جایی ببرم . یه سبزه زار امن که ولش کنم تا تو طبیعتش غرق بشه بی ترس و نگرانی .

نه اینکه همچین جایی دور و بر خودمون نباشه . هست.

بالاخره بعضی پارکها اگه حالا بکر نباشن ولی میتونن یه فضای مجازی برای بازی بچه ها باشن. ولی واقعا میشه با خیال راحت بچه ات رو ول کنی و هراس نداشته باشی که الان چیزی تو پاش نره ( منظورم سنگ و تیغ نیست ) . الان دستش به ته سیگار اون عابره که بی خیال انداختش وسط چمن ها نخوره .

خلاصه از منجیل و خاطراتش به کجا که نرسیدیم

اینم چند تا عکس دم سدسفیدرود :

43hx0xx.jpg

2wggmdv.jpg

350l1xx.jpg

2d0b536.jpg

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاله فرشته

پس اين سفرنامه مارکو نازنين پس و پيش شده بود ، گفتم اين نازنين خاله ديگه می می نميخورها. فرناز جون ، نوشته ات حال و هوای اونوقتا که توی دانشگاه بوديم ميداد، بازهم برديم توی اون حال و هوا. ميبوسمت - فرشته

اميد

سفره هفت سينتون خيلی قشنگ بود و با سليقه درست شده بود،نازنين درست کرده بود ديگه؟!!!راجع به توضيح درباره می می هم ممنون. عکس های کنار سد سفيدرود خيلی قشنگ بودن،دست مامان نازنين هم درد نکنه.

مامانی

سلام فرناز جون من تازه باهات آشنا شدم پستهای قبلی تو خوندم ماشالله دختر ناز و شيرينی داری خدا حفظش کنه به پست آخری که رسدم دلم لرزيد آخه می دونی منم ۱۱ سال اول زندگيم رو تو منجيل بودم ۴ سال دبستان رو مدرسه آزادی بودم و پنجم رو يه دبستان تو پادگان منجيل بود اونجا خوندم وقتی عکسهای سدسفيدرود رو ديدم اشک تو چشمام جمع شد و دلم هوای اونجا رو کرد مرسی که منو بردی تو اون حال و هوا .دختر گل و قشنگت رو ببوس .ايشالله امسال سال خوبی براتون باشه .

رادين

سلام. من يک دوست جديد هستم. از آشنایی با شما خوشحالم. اگر اجازه بدهيد شما را لينک کنم

نازنين

سلام من خودم نازنين اما مامان رومينا سفره هفت سين خيلی قشنگ بود نازنين گلو ببوسين

رادين

سلام نازنين جان. من روز جمعه می خواهم دوستانم را دعوت کنم خانه مان. خوشحال می شوم تو هم با مامانت بيای

Raha

Pas kojayee maman farnaze aziz?

سمیه مامان ایلیا

سلام مامانی . نازنين گل ما چطوره ؟ عکساش و فکر کنم از تی نی پيک گذاشتی چون نتونستم ببينم. مرسي از دلداريهات عزيزم. راست ميگی . چون داره دندون در مياره ضعيف شده و به راحتی مريض ميشه . بايد خيلی مواظب بهش باشم.

Raha

salam farnaz jan, merci az peyghami keh gozashteh boudi . Tavalode Agha hourad ham mobarak. rasty in pesar 7 khordad be donya oumadeh ya 6 khordad? meebousamet va nazanin r aham bebeous

خاله فرشته

ميگن سالی که نکوست از بهارش پيداست ، اين مامان فرناز از اول سال يه پست داشته ، پس کجايی خانمی؟