ميدونم که خيلی ديره . بيست روز ننوشتن واقعا توجيهی نداره اونم وقتی که خودتم حس کنی واقعا ديرکردی و ببينی که نازنينت چقدر آشناتر با همه مسايل برخورد ميکنه.

يه روزی ( همون روزای اول ) نازنين با لبخندش بهم فهموند که منو ميشناسه بتدريج وقتی صداش ميکردم به طرف صدام برميگشت فهميدم بيشتر منو باور داره ولی تو تمام اون لحظات آرزو ميکردم روزی بياد که نازنين با تمام حس درونش منو بشناسه و محکم منو بغل کنه و تو بغلم آروم بگيره و اين آرزو هم خدا رو شکر به حقيقت پيوست.

حالا وقتی نگاهش ميکنم احساس ميکنم دخترم کم کم داره همه چيز رو حتی نکات ظريف رو درک ميکنه و بهشون عکس العمل نشون ميده و اين موضوع منو هيجان زده ميکنه.

داره معنای دلتنگی رو ميفهمه چون وقتی مسافرت باباش با تاخير اجباری مواجه شد، اينو به وضوح ميشد تو چهره اش ديد و همه ديدند و گفتن.

و ديشب وقتی باباش رو ديد چه احساسی نشون داد و چه قشنگ تو بغلش خوابيد. درسته که من از دير اومدن ديشب باباش ناراحت بودم ولی در مقابل اين احساس نازنين واقعا نمی تونستم حرفی بزنم. فقط دلم ميخواد اين احساس جاودانه باشه ، جاودانه. بيا من و تو اين احساس نازنينمون رو جاودانش کنيم .

 

/ 6 نظر / 2 بازدید
paybarah

چقدر لذت بخشه که تو بغل مامانيش آرام ميشه و واسه باباييش دلتنگی ميکنه از طرف من عسلک را بچلون حسابی

it's me that u know

آتی و پانی سلام ميرسونن . آتی ميگه از طرف من لپ نازنين رو يه ماچ بزرگ بگير .

dorna

واقعا که چه لذتی داره که بچه توی بغل مامانش يا باباش لالا کنه لذتی بالاتر از اين نديدم هنوز

mehrpou

من خيلی از خوندن ويلاگتون لذت بردم. همينطور از ديدن عکسهای قشنگ نازنين کوچولو. خدا حفظش کنه. خيلی خوبه که اينطور با حوصله براش کار ميکنيد ( منظورم وبلاگشه ) واقعا ارزشمنده . يکbackup روی HDD بگيريد که اگه يک وقتی اين سايت دچار مشکلی شد شما اينها را داشته باشيد. و نازنين بعدا بخونه .بازم ميام سراغتون

ps

ميگن وقتی بچه ها بزرگ می شن بابا ها و مامان ها اتقافات کودکيشون را از ياد می برن. اما من هميشه فکر می کنم مگه می شه لذت آروم شدن يه کوچولو اون هم کوچولوی خودت توی بغلت از يادت بره.

سميه

فرناز جون اميدوارم که روز به روز شاهد بزرگ تر شدن نازنين باشی و لذت ببری. اين خانوم خوشگله حسابی ديگه داره بزرگ ميشه.