Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
نازنين بابا

نازنين بابا


 

ديروز واسه اولين بار بابای نازنين تصميم گرفت يه سر بياد خونه استراحت کنه بعدش بره دنبال کارش . اينه که با هم رفتيم دنبال نازنين و اونم که از ديدن باباش همچين ذوق کرده بود که نگو. خونه که رسيديم يه کم با هم بازی کردند و منم تصميم گرفتم نازنين رو مشغول کنم تا سر و صدا راه نندازه. وسايل رو تو آشپزخانه گذاشتم که بازی کنه خودمم دستکش دستم کردم که چند تا ظرف بشورم که طبق معمول صدای نازنين در اومد. پس اگر ما تو خونه ظرف نشسته داريم بخاطر نازنينه که دوست نداره مامانش ظرف بشوره. خلاصه فکر کردم چيکارکنم مشغول بشه ، اشاره کردم بره بيرون آشپزخانه و من پشت كانتر خودمو قايم كردمو و واسش نمايش عروسكی با دستكش اجرا كردم.

جالبيش اينه كه اينقدر خوشش اومد و ذوق كرده بود و با صدای بلند به يه سری حركات من ميخنديد كه ترسيدم باباش از صدای خنده های دختر بيدار شه. خلاصه حسابی با هم بازی كرديم. شبم كه مادرجون وعمش اومدن بهمون سر بزنن كه با ديدن اونها هم ديگه هيجانش به اوج رسيده بود و واقعا نمی دونست چيكار كنه . بپر بپر ميكرد . دراز ميكشيد و با دست و پا حركات مختلف در مياورد و نازنينم اينجوری ميخواست بگه كه چقدر از اومدن مهمون خوشحال ميشه.

خلاصه اينقدر ورجه وورجه كرد كه شب خودشم نفهميد چطور خوابش برد.

صبح هم چون وقت دندانپزشكی داشتم و تنها بايد ميرفتم مجبور شدم تو اوج خواب بيدارش كنم اگه مواقع ديگه بود تا خونه مامانيش بغلش ميكردم ولی امروز چون بايد تنها ميرفتم نمی شد. خلاصه پيشش نشستم اينقدر آروم صداش كردمو و قربون صدقه اش رفتم كه چشماشو باز كرد. برای من كه هيچ چيز عذاب آور تر از بيدار كردن نازنين اونم صبح اول وقت كه آدم بزرگاشم به زور بلند ميشن ، نيست.

ولی با اين وجود اينقدر خوش اخلاق چشماشو باز ميكنه و به روت ميخنده كه واقعا ميموني 

نازنينم!  مامان رو ميبخشي؟!


فرناز