Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
نازنين بابا

نازنين بابا


 

حالا که داريم به اول آذر نزديک ميشيم من يه حس غريبی دارم خصوصا مواقعی که درگيری فکريم کمتره و گاهی با خودم خلوت ميکنم.

نمی دونم دقيقا چه حسيه ؟!  تمام روزهای پارسال داره واسم مرور ميشه.

انتظار ، انتظار ، انتظار يه کمم نگرانی ( که همه دارن ولی ميگم که مامانای آينده بدونن اصلا جای هيچ نگرانی نيست و خدا اينقدر بزرگه که همه نی نی های خوب و نازنين رو حفظ ميکنه )

يادم مياد پارسال همين روزها واسه آخرين بار دکتر رفتم و بهم برگ پذيرش بيمارستان داد. يادمه قرار بود خاله سيما و خاله شيده و خاله ندا هم صبح بيان بيمارستان .

با هم ساعت هفت و نيم قرار داشتيم و منم شب رفتم خونه مامانم اينا که صبح با هم بريم . يادمه روز يکشنبه بود و منم جمعه اش از بابام خواهش کردم حتما باشه چون هميشه بودنش تو اين جور مواقع بهم اطمينان می ده.

يادمه صبح نيم ساعت دير رسيديم بيمارستان و بچه ها از اونجا زنگ زدن که بابا کجايی پس و ما که ماشين رو تو کوچه دوم گاندی پارک کرديم من نيمی از کوچه و خيابان وليعصر رو تا پذيرش بيمارستان دی در حالی که مانتو مو جمع کرده بودم که زير پام نره ، دويدم و وقتی به بچه ها رسيدم نفس نفس ميزدم .

بعدشم بلافاصله از همه خداحافظی کردمو رفتم بالا و نازنين گلم راس ساعت ۹ صبح بدنيا اومد. همش مثل يه خواب بود که گذشت . يه خواب قشنگ که تعبيرش به زيبايی همه زندگيمون شد.

باور کنين الانم که دارم می نويسم حسی دارم که قابل بيان نيست . اينا رو همه کسانی که نی نی دارن تجربه کردن و تمام کسانی هم که نی نی تو راه دارن به اميد خدا تجربه خواهند کرد.


فرناز