Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
نازنين بابا

نازنين بابا


چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ !!!!

راستش خودمم خوب ميدونم خيلي وقته نيومدم و هيچي ننوشتم. ديگه دوستان صداشون در اومده و دونه دونه اعتراض كردن
همين ديروزم خاله مريمي زنگ زده بود و سراغ خبراي جديد رو ميگرفت.
والا من اين چند وقته هرچي دنبال سوژه واسه نوشتن گشتم چيزي جز موضوع "حرف زدن" نازنين پيدا نكردم.
البته ديشب فكر كردم چرا من اين همه مدت از اين حرف زدناي نازنين ننوشتم كه بعدها بخونه و اگه ديد مويي تو سر مامان باباش نمونده بدونه علتش چيه
اين نازنين ما ماشاا... اينقدر حرف ميزنه حرف ميزنه كه يه وقتا من ديگه كم ميمونه حالم بهم بخوره ،گاهي ام فشارم ميفته پايين
يه وقتا كه ديگه اوجشه اونم معمولا مربوط به وقتيه كه جايي ميريم يا كسي مياد خونمون
يه بار حين رانندگي اينقدر حرف زد كه نزديك بود بزنم به ماشين جلويي . بهش گفتم نازنين يه كم حرف نزن فكر كن
ما اينو گفتيم و شد سوژه حرف زدن و سؤال كردناي جديدش كه  : فكر كنم؟ چه جوري فكر كنم ؟ اين جوري فكر كنم؟ اون جوري فكر كنم؟
كه من ديگه كلافه شدم و گفتم نازنين تو رو خدا بسه
همون موقع از دم ميوه فروشي مون رد شديم . اينم شد سوژه جديد
گفت مامان ميوه نمي خواي ؟ گفتم نه.
گفت ميوه ممنوعه چي؟


تازگيها وقتي از يه نقطه مشخص رد ميشيم ميگه مامان بريم خونه خاله سيما اینا
منم ميگم باشه ميريم
ميگه : الان
ميگم : الان نه بعدا
ميگه الا ن بريم ني ني هاش تو شيكمشن؟
ميگم آره 


ديروز پريروزم هي ميپرسيد:  خاله ندا مامان كيه؟ من : هوراد .
نازنين : هوراد چي؟
من : هوراد فريدي
نازنين: خاله شيده مامان كيه؟ من: ملينا
نازنين : ملينا چي:
من : ملينا نعمتيان
نازنين : بابا هومن باباي هوراد؟
من : آره
.
.
.
آخرش هي ام ام ميكرد واسه اينكه ديگه سوژه نداشت كه يهو پرسيد
مامان ، در خونه خاله ندا اينا چه رنگيه؟

چند روز پيش هم بهم ميگه مامان ، خاله شيوا ني ني داره
گفتم نه
پرسيد چرا؟
گفتم خوب همه كه ني ني ندارن خاله شيوا هم نداره
گفت آخه چرا
گفتم چرا نداره
آخرش كه صد بار تكرار كرد يه فكر ديگه به ذهنش رسيد، پرسيد ني ني اش تو شيكمشه
منم واسه اينكه خودمو خلاص كنم گفتم آره

ديروز قرار بود آقاي شوفاژكار بياد سه تا پره به شوفاژ اتاق ما اضافه كنه
منم يه كم دير رسيدم و دم در در حال رفتن ديدمش
خلاصه پياده شد و با ما سوار آسانشور شد كه بياد بالا
نازنين همچين يه كم ( سر سر سوزن ) حساب برده بود و در حالي كه سرش پايين بود گفت آقا
صبر كن من برم اسباب بازي هامو جمع كنم بعد بيا
اونم گفت باشه ( البته من از خدام شد كه نازنين اين حرف رو زد كه بدوم و يه كم جمع و جور كنم)
از آسانشور پياده كه شديم ، گفت همينجا بيرون وايسا تا من جمع كنم
( البته اين آخرين ترفند من براي حساب بردن نازنين و جمع مردن وسايلشه كه اگه ريخت و پاش باشه آقا كلانتر مياد و همه رو جمع ميكنه ميبره(
در كه باز شد يه نگاهي اطراف انداخت و اسباب بازيهاشو كه نديد گفت مرتبه بيا تو
خلاصه آقاهه اومد تو و شوفاژ و باز كرد و برد.
يه سطل گرفت آب اضافي شوفاژ رو توش ريخت و منم بعد رفتنش شستم
يه دو سه ساعتي بعد بازم ديدم اومد و ديگه نازنينم كه قبلا ديده بودتش ديگه سر سوزن حسابه رو نبرد هيچ، ديگه اينقدر حرف زد و سوال كرد ازش كه آقاهه فقط ميگفت ماشاا... چقدر باهوش و خوش زبونه
ميگفت واسه چي از دوباره سطل رو كثيف كردي. مگه مامانم اونونشسته بود؟
خلاصه با هر كي فكرشو بكنين از افرادي كه غذا ميارن برامون تا آقاي سوپري و ميوه فروش
كلي باهاشون كل كل ميكنه
ديروز تو ميوه فروشي يه پسر ۹-۱۰ ساله با مامانش اومده بود ماشاا... توپول و هيكل دار
كه نازنين سرش رو بالا ميگرفت نگاش ميكرد
ديدم وايساده همينجوري داره باهاش حرف ميزنه
اونم هي سرش رو ميندازه پايين و اينور انور نگاه ميكنه ولي نازنين دست بردار نيست
خلاصه آخر كار بهش گفتم نازنين اگه زياد حرف بزني به دهنت چسب ميزنم
واقعا راه ديگه اي هم هست ؟!!!


فرناز