Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
نازنين بابا

نازنين بابا


آسمون قلمبه

تا حالا نشده بود این جوری بهم بچسبه . تا حالا نشده بود اینقدر محکم بغلم کنه. تا حالا نشده تو خواب و بیداری اینقدر محکم بهم بچسبه و بخواد نگهم داره.

ازوقتی رفتیم خونه جدید ، نازنین تو اتاق خودش میخوابه. خوبم قبول کرد. البته تا صداش در بیاد یا احساس کنم میخواد پیشش باشم، هر وقت شب و تو اوج خوابم که باشم ( البته اگه باشم) بدو میپرم کنارش و تا وقتی احساس کنم آروم شده پیشش میخوابم.

هم رو تختش میخوابه هم رو زمین . نمی دونم کار درستی میکنم یا نه. ولی اگه بگه میخوام زمین بخوابم اصرار نمی کنم. فکر کردم اولش خیلی نباید سخت گرفت.

دیشب عجب رعدوبرقهایی میومد . خداییش آدم بزرگش گوشش رو میگرفت و یه جا کز میکرد چه برسه به نازنین من که از اولین رعد و برق که خونه مامانی بودیم اوخ اوخ کرد که مامان مامان سرناز ( بجای ف ، س میگه) چیه؟ بعد که خاله سولماز واسش گفت ، با کمی ترس و تردید به عروسکش میگفت نی نی بخواب آسمون قلمبه اس.

خلاصه شب که خوابیده بود و این قلمبه ها قلمبه تر شد ، بلافاصله پریدم کنارش دیدم دستاشو گذاشته رو گوشاش ( البته این عادت رو گاهی داره) جوری که جلوی چشماشم بگیره . تا منو دید اینقدر محکم بغلم گرفت که با بی انصافی ته دلم گفتم کاش همیشه از این قلمبه ها بیاد که نازنین اینقدر محکم بغلم کنه. الهی قربونش بشم که اصلا نمی ذاشت تکون بخورم . همش سرش و تو بغلم قایم میکرد . منم هرجور که خواست بهش چسبیدم که احساس آرامش کنه.

خدا رو شکر زودیم آروم شد و راحت راحت خوابید. صبح همین که چشمش به مربیش افتاد گفت آسمون قلمبه دیدی آخ آخ آخ

خلاصه اگه بخوام از حرف زدناش بگم که هیچی.

همه چی میگه . هرچی فکرش رو بکنین . از مامان سرناز، سرنازجان پیچ گوشتی بده. میخوام باز کنم.

بابایی تاب بخر، تاب تاب عباسی کنم. نی نی ندو شلوار لی کثیف میشه.

نی نی یواش . میخوام سورسوره سوار بشم. مریم گودی(مریم گلی) بخواب. آقا دزده برو مریم گودی خوابه و .... هزار تا چیز دیگه که یه وقتا از شنیدنشون وا میمونم.

احساس میکنم داره عاقل تر میشه. مسایل رو بیشتر میفهمه . البته از اولشم هم سرسری از چیزی نمی گذشت ولی جدیدا این حس بیشتر شده.

یه چیز دیگه هم میگه . یکی از همسایه هامون پرادو داره . هروقت تو پارکینگ اینو میدید تشخیص میداد این با بقیه فرق داره و هی میپرسید این چیه ( سوال همیشگیش)

منم جواب میدادم . حالا هروقت یادش میافته میگه مامان بریم پایین ببینیم پرادو است؟!!!!

تو خیابون هم هر پرادویی ببینه اشاره میکنه مامان پرادو ، و جالبیش اینه که تا حالا نشده ماشینهای دیگه اون مدلی رو با پرادو اشتباه بگیره

اینم از بچه های این دوره و زمونه


فرناز

نماز


فرناز



۷/۷/۷۷

ديروز واسه من و بابايي يه روز خاص بود. هشت سال پيش در چنين روزي يعني ٧/٧/٧٧ بابايي براي اولين بار به ماماني پيشنهاد ازدواج داد.

امروز هم براي ما يه روز خاص هستش. هفت سال پيش در چنين روزي يعني ٨/٧/٨۷ روز عقد ما بود.

ديشب بعد از اينكه نازنين خوابيد خيلي با هم حرف زديم . خيلي چيزا رو مرور كرديم و سعي كرديم بیشتر چیزای خوب به يادمون بياد.

معمولا هر سال اينكار تكرار شده و جالبيش اينه كه هميشه تاريخ (٧/٧/هرسال) يه جورايي برامون خاص تر بوده.

تقريبا هميشه تو اين مرور خاطرات ، بابايي يه سوال رو تکرار میکنه و از من ميپرسه و اون اينكه اگه الان اون پيشنهاد رو ميكردم قبول ميكردي يا نه ؟!

تو جواب اين سوال دهها حرف ديگه پيش مياد و باعث ميشه  تو اين روزگار پر مشغله كه هيچ فرصتي براي حرف زدن پيش نمي آد، مجالي دست بده و يكساعتي دردودل كنيم.

آخر همه حرفها، يه روياي به حقيقت پيوسته است و اون حضور نازنين تو لحظه لحظه هامونه كه ارزشش رو با هيچ چيز نمي شه اندازه گرفت.

در كنار همه مسئوليت ها ، شيطنت ها ،  خستگي ، فكر ، فكر و بازم فكر تنها  تصور يك لحظه نگاهش كافيه كه براي تا ابد انرژي كسب كنم.

شايد بابايي از خوندن اين جمله مثل هميشه ناراحت بشه و فكر كنه من به گذشته زندگيمون اهميت نمي دم . ولي من بي هيچ منظوري براي هزارمين بار ميخوام اقرار كنم زندگي حقيقي ما با حضور نازنينم و از اولين ثانيه هايي كه با شنيدن صداي قلبش حضورش رو باور كردم  ، معنا پيدا كرد.

 


فرناز