Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
نازنين بابا

نازنين بابا


 

اینم چندتا از  عکس های نازنين

تقريبا از اولين سری عکساش شروع کردم و سعی ميکنم هر روز يه تعداد عکس به آلبومش اضافه کنم.

راستی ديروز نازنين رو واسه checkup برديم آزمايشگاه . روز پنجشنبه كه كلی معطل شديم و آخرش چون ناشتا نبود قرار شد شنبه ببريمش.

بخش نمونه گيريش كودك جدا بود و عكس بچه تو پارتيشن هاش چسبونده بودن كه نترسن البته بچه های بزرگتر كه اصلا مجال نمی دادن به توی پارتيشن برسه از همون اتاق انتظار گريه ها بالا ميگرفت. نازنينم با دقت بهشون نگاه ميكرد.

نازنين تو بغل من بود و خانمی كه ميخواست خون بگيره قيافه مهربونی داشت . خلاصه با نازنين حرف زد و خوشبختانه فقط جايی كه سوزن رو فرو كرد و درد داشت گريه كرد و بعدش فقط نگاه ميكرد. بعدشم يه چسب محكم روش زدن و گفتن يه ربع ديگه بازش كنين . خلاصه تا خونه مامانی دستشو خم نكرده بود و دستشم كاملا باز نگه داشته بود و با دقت به چسبه نگاه ميكرد. اونجا رسيديم با يه استكان آب قند ازش استقبال شد و بعدشم با بازكردن چسب اولين تجربه checkup به پايان رسيد.

به اميد اينكه هيچ بچه ای به قصد بيماری پا تو آزمايشگاه نذاره و فقط و فقط بخاطر checkup باشه.

 


فرناز

 

امروز وبلاگ اروند کوچولو رو که خوندم يکی دو چيز برام يادآوری شد :

اول اينکه چند روزی بود به اين فکر ميکردم که بچه های ما انشاا... وقتی بزرگ شدن چه تصوری از ماها خواهند داشت ، اين در ادامه بحث تحريم اينترنتی که بابای اروند‌ راجع بهش نوشته بود . ميگم نکنه فکر کنن ما معتاد بوديم . مگه نه اينکه اينم ميتونه نوعی از اعتياد باشه ؟؟؟!!!!! من که ميگم بابا علی نازنين معتاد شده و بايد واسش کاری کرد

بابا به كی بگم من تو خونه دستم به اين laptop نمی رسه . سر كار هم كه موضوعی پيش مياد بعضی چيزا رو فراموش ميكنم . خلاصه كار به جايی رسيد كه تصميم گرفتم يه laptop هم واسه خودم بگيرم بعدش ديدم اونجوری ديگه فقط نازنين نمی گه مامانم هم معتاد شد كه هر كی ببينه همين فكرو ميكنه . اينه كه ما با همين مشكلات ميسوزيم و ميسازيم تا ببينيم چی پيش مياد

عكس اروند كوچولو رو ديدم كه موهاشو زده خوش تيپ تر شده يادم افتاد هفت هشت روز پيش با كلی پرس و جو دوستم يه آرايشگاه رو معرفی كرد كه موی بچه ها رو كوتاه ميكنه . خلاصه ما هم نازنين رو برديم اونجا . عجب آقای آرايشگر مهربونی بود. اولا اجازه داد منم برم تو بعدش اول يه كم با نازنين بازی كرد و آواز خوند و ادا در آورد تا نازنين باهاش دوست شد . بعد شروع به زدن موهاش كرد و تقريبا چيزی تو آرايشگاه نبود كه دست نازنين نده . دوش آب رو باز كرده بود و چند تا وسيله انداخته بود توش مثل يه حوض شده بود. خلاصه وقتی موهاشو زد هرچی من ميگفتم آقا كافيه خوب شد ول كن نبود حسابی با وسواس موهای نازنين رو زد. تا اون موقع نازنين يه دختر شيطون شد از اون شب درست شده عين پسر بچه های شيطون.

دارم رو آلبومش هم كار ميكنم كه بزودی به بازار مياد  (منظورم آلبوم عكس نازنينه )

آخرين خبر هم اينكه خاله بهناز هم پنجشنبه ای اومد و يه لاك پشت خوشگل كه دو تا بچه قد و نيم قدم داره و ٤٨ تا هم آهنگ داره واسش آورد.

نازنينم چون اين سری دو ماهی ميشد كه نديده بودش بغلش نمی رفت ولی همينطوری كه واسه خودش راه ميرفت و حرف ميزد نزديك اونم ميشد و ميخنديد ولی تا ميگفت بيا بغلم راهشو كج ميكرد و در ميرفت.

من بايد بيشتر بنويسم كه از روزها عقب نيفتم . الان باز تو مقطعی هستم كه دارم عقب ميافتم و به عوض تعريف مسايل روز ، از اتفاقهای قبل مينويسم و اتفاقهای امروز باز ميمونه واسه فردا.

بايد فكری به حال اعتياد پدر مادرها كرد


فرناز

 

من چند وقتيه که متوجه يه کار بامزه تو نازنين شده بودم و جالب اينجاست که تا به امروز صبح هم واسه علی تعريف نکرده بودم.

صبح که نازنين رو آماده کرده بوديم که بياريمش تو يه دستش موبايل من بود و تو دست ديگش از اين نخ دندونهايی که بزرگه و شبيه قوطی کبريت بزرگ می مونه و يکی از تازه ترين چيزايی که نازنين رو برای مدتی مشغول ميکنه.

ميدونستم هر دو تای اينا رو دوست داره و وقتی تو دستشه حاضر نيست به هيچ قيمتی ازش بگيرن.

به علی گفتم نازنين رو ميبينی اينا رو چه محکم گرفته !!!! به هيچ قيمتی حاضر نيست ولشون کنه . گفت از کجا فهميدی؟ گفتم الان اگه پستونکش بيفته ( که يکی ديگه از علايق نازنينه ) يه کم نگاه متفکرانه ميکنه بعدش با دو دست پر ، زانو ميزنه و با دهنش پستونک رو از رو فرش برميداره . درست همون لحظه پستونکش افتاد و دقيقا همون چيزی رو که تعريف کردم اتفاق افتاد . علی گفت اگه با چشم نمی ديدم باورکن خيلی سخت ممکن بود باور کنم.

تازه نگفتم که اين روزا حسابی شيطون شده . اينقدر رفت سراغ سنگ های ريز تو شومينه که آخر سر جمع کردم ريختم دور . حالا از رو کنجکاوی ميخواد به هيزمها دست بزنه.

تازه جديدا وقتی ميخواد کارتون ببينه دستشو به مبل ميگيره و پای راستشو ميذاره طبقه دوم ميز تلويزيون  هر چی ميگم مامان جان حالا ميخوای بذاری مجبور نيستی طبقه دوم بذاری . همين طبقه اول بذاری هم ما راضييم بخرجش نميره که نميره

نازنين :  امروز سالگرد ازدواج خاله فرشته گل با عمو بهنام مهربونمه که خيلی بسيار زياد بهشون تبريک ميگم و ميخوام بگم بابا ديگه کجا رو بايد ميديدين که نديديد ؟!!!

يه کمم به فکر من باشين ؟!!!


فرناز

 

حالا که داريم به اول آذر نزديک ميشيم من يه حس غريبی دارم خصوصا مواقعی که درگيری فکريم کمتره و گاهی با خودم خلوت ميکنم.

نمی دونم دقيقا چه حسيه ؟!  تمام روزهای پارسال داره واسم مرور ميشه.

انتظار ، انتظار ، انتظار يه کمم نگرانی ( که همه دارن ولی ميگم که مامانای آينده بدونن اصلا جای هيچ نگرانی نيست و خدا اينقدر بزرگه که همه نی نی های خوب و نازنين رو حفظ ميکنه )

يادم مياد پارسال همين روزها واسه آخرين بار دکتر رفتم و بهم برگ پذيرش بيمارستان داد. يادمه قرار بود خاله سيما و خاله شيده و خاله ندا هم صبح بيان بيمارستان .

با هم ساعت هفت و نيم قرار داشتيم و منم شب رفتم خونه مامانم اينا که صبح با هم بريم . يادمه روز يکشنبه بود و منم جمعه اش از بابام خواهش کردم حتما باشه چون هميشه بودنش تو اين جور مواقع بهم اطمينان می ده.

يادمه صبح نيم ساعت دير رسيديم بيمارستان و بچه ها از اونجا زنگ زدن که بابا کجايی پس و ما که ماشين رو تو کوچه دوم گاندی پارک کرديم من نيمی از کوچه و خيابان وليعصر رو تا پذيرش بيمارستان دی در حالی که مانتو مو جمع کرده بودم که زير پام نره ، دويدم و وقتی به بچه ها رسيدم نفس نفس ميزدم .

بعدشم بلافاصله از همه خداحافظی کردمو رفتم بالا و نازنين گلم راس ساعت ۹ صبح بدنيا اومد. همش مثل يه خواب بود که گذشت . يه خواب قشنگ که تعبيرش به زيبايی همه زندگيمون شد.

باور کنين الانم که دارم می نويسم حسی دارم که قابل بيان نيست . اينا رو همه کسانی که نی نی دارن تجربه کردن و تمام کسانی هم که نی نی تو راه دارن به اميد خدا تجربه خواهند کرد.


فرناز

 

ديروز ۱۶ آبان تولد خاله بهنازم بود. مامانم صبح بهش sms زد ببينه هست يا نه.

البته ميدونست يه پرواز بلند هفت هشت روزه به استراليا داره ولی نمی دونست كی برميگرده . شبم كه رسيديم خونه با هم بهش زنگ زديم و وقتی ديديم نيست واسش پيغام گذاشتيم .

اينجا هم يه بار ديگه ميگيم : خاله بهناز جون تولدت مبارك . از همه چيز ممنون.

تازه خاله بهناز يه كار ديگه هم كرده . هميشه تولد خودش می اومد ولی امسال چون ميخواست واسه تولد من كه اول آذره اينجا باشه ، اينه كه واسه تولد خودش نيومد.

انشاا... سر نی نی خاله بهناز جبران ميكنم . ( البته حالا تا نی نی اون خيلی مونده، فعلا بابای نی نی بايد پيدا بشه تا بعد )

 


فرناز

 

زندگی آيا درون سايه هامان شکل ميگيرد

                       يا که ما خود سايه های سايه های خويشتن هستيم؟!....


فرناز

 

از همه دوستانی که لطف کردن و پيام گذاشتن بار ديگه تشکر ميکنم.

خاله يا عمه رها ( لطفا خودتون نسبتتون رو انتخاب کنين . تعداد خاله های نازنين ماشاا... خدا زياد کنه داره از مرز سی چهل نفر ميگذره ولی همچنان دو تا عمه بيشتر نداره . اگه عمه هاش اين رو ميخونن برن دنبال نيرو بگردن که دارين عقب می افتن )

داشتم ميگفتم : خاله يا عمه رها جون مرسی که وبلاگ منو خوندی ، تولدتم خيلی خيلی مبارکه

بابای اروند مشکل اينه که هنوز معلوم نيست اين نی نی ما دختره يا پسر . تازه اگه مشخص هم بشه بعيد ميدونم حالا حالا ها اين خاله شيده ما اسمی انتخاب کنه.

ما که فقط ميتونيم دعا کنيم خدا همه نی نی های روی زمين و همه نی نی های تو راه از جمله نی نی شيده و ايليا کوچولو رو حفظ کنه و هميشه سلامت نگه داره.

 


فرناز

 

دوستان عزيز

همانگونه که در خبرهای قبل به اطلاع رساندم ، اين خاله شيده ما انشاا... به سلامتی بزودی ميخواد صاحب نی نی بشه . منم بهش توصيه کردم حتما از همين الان واسش وبلاگ درست کنه . ولی ميگه من نمی تونم بنويسم . منم گفتم چرا ميتونی . مهم اينه که هر چی دلت خواست يا همون لحظه احساس کردی ميتونی بنويسی . بعدش گفت آخه نمی دونم اسمش رو چی بذارم  ( می بينين اين دوستای ما چقدر ناز دارن )

خلاصه منم گفتم باشه من از دوستام تو وبلاگ نازنين ميخوام تا اسامی پيشنهاديشون رو اينجا بذارن . اينه که از همه کسانی که خاله شيده رو ميشناسن يا دوستای خوب و جديد نازنين که لطف ميکنن و به دوستشون سر ميزنن خواهش ميکنم اين مامان آينده ما رو تو انتخاب اسم کمک کنن. فقط بگم که هنوز معلوم نيست اين نی نی ما دختره يا پسر و انشاا... ارديبهشت سال ديگه قراره تو اين دنيا قدم بذاره

من از طرف نی نی تو راه از همه دوستان پيشاپيش تشکر ميکنم .

 


فرناز

 

روز چهارشنبه مامانی زنگ زد و با ناراحتی و گريه گفت که زود بيا خونه که نازنين افتاد و لبش اوف شده و يک ساعته از بغل مامانيش پايين نمياد . دو دقيقه بعدش بابايی زنگ زد که چيزی نشده نگران نباش و عجله نکن پرسيدم دندونش چيزی شده؟ گفت نه . پرسيدم خون اومده گفت نه.

خلاصه منم ماشين برنداشتم يه دربستی گرفتم و خودمو زودی رسوندم بهش که ديدم الحمدلله بخير گذشته . بعدش فهميدم مامانی اينقدر هول کرده و گريه کرده که نگو . بابايی ميگفت اين مامانت نمی دونی چيکار کرد حتی نذاشت ببينم چی شده .

انگار نه انگار که سه تا بچه بزرگ کرده . منم چون ديدم بابام هم خونه هستش خيالم راحت شد. خلاصه هرچی مامانم ميگفت بابام ضدش رو ميگفت .

مامانی ميگفت يه عالم خون اومد ، بابايی ميگفت نه زياد نيومد.

تازه مثبت انديشی بابايی رو داشته باشين که ميگفت زمين خوردن نازنين باعث شد بفهميم وضعيت خونش چه جوريه ماشاا... خونش خيلی خوب بود کم خونی هم

نداره.

خلاصه که خدار و شکر تا من برسم مشکلی نبود و الانم حالش خوبه.

پنجشنبه شب (۱۲ آبان شب عيد فطر) واسه اولين بار برديمش آرايشگاه . آقای آرايشگر بنده خدا اولش که حسابی باهاش بازی کرد تا دوست شدن . بعدشم همه چی آرايشگاه رو داد دست نازنين تا آروم بشينه . اينقدرم وسواس داشت که نگو . چهار پنج بار هی گفتم آقا خوبه ديگه بسه . بازم ميگفت نه اينجاش يه کم هنوز مونده . خلاصه دخترم خيلی بامزه شد . بعدش بهش گفتم  : مامان عروس شدی ، عروس شدی . اونم با خنده قشنگش جوابمو داد ، مثل هميشه .

 


فرناز

 

هفت هشت روزی ميشه که ميخوام يه چيزی رو تعريف کنم ، يادم ميرفت .

هفته گذشته هم که سرور حسابی وقتم رو گرفت و فرصت فکر کردن هم واسم نگذاشت .

خلاصه يه روز صبح ساعت ۷ صبح که نازنين بيدار بود و منم مشغول آماده شدن واسه اومدن سر کارم بودم يهو احساس کردم يه صدای بیپ اومد گفتم شايد SMS اومده . جالبيش اين بود كه صدای نازنين هم ميامد كه داشت با خودش حرف ميزد ( آخه جديدا عين قمری از خودش صدا در مياره و با خودش حرف ميزنه ) . همين كه رسيدم بهش ديدم بله خانم موبايل بدست نشسته و داره حرف ميزنه . گوشی رو گرفتم ديدم اسم شيده اس. سريع گفتم سلام شيده تو زنگ زدی ؟ اونم گفت نه . نازنين زنگ زده و داره باهام حرف ميزنه . من اينقدر هل شدم فكر كردم نكنه شيده خواب بوده باشه كه فهميدم تو راهه بانك بوده. خلاصه نكته جالبتر اينكه من شب قبلش گوشيم رو عوض كرده بودم و بنابراين هيچ Dialled number ای نداشتم . اسم شيده هم كه با S شروع ميشه يعنی نازنين بايد اول كليد Contacts رو زده باشه بعد Search بعدشم كليد عدد ٧ رو چهار بار زده باشه كه رو حرف S بياد تازه با فلش چند تا از اسامی كه با S  شروع ميشده رو رد كنه تا به اسم شيده برسه .

حالا شما قضاوت كنين ؟!!! فكر ميكنين موضوع چی بوده ؟!!!

من فقط يه جواب دارم و اون اينكه نازنين اين همه IQ به خرج داده كه با دوستش كه قراره انشاا... خاله شيده بزودی زود بياره حرف بزنه.

 

 


فرناز