Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
نازنين بابا

نازنين بابا


 

چپق خاطره را روشن کرد و چنين گفت پدر :

بوی جوی و علف و خوشه گندمزاران

لذتی بی پايان دارد در من

کوله بارم سفرم را بايد بربندم.

سفری در پيش است ، سفری تا دل ده . سفری تا به فراسوی افق های خيال

زادراه سفرم دانی چيست ؟!

شروه و عشق و پريشانی و يک جرعه نسيم.

خواهم ای دوست دلی وام کنم . دلی از طايفه منقرض اجدادم

عاطفه رخت سفر بسته زشهر دل من.

دل شهری شده ام را روزی ، ميفروشم ارزان

چه کسی ميخرد آنرا ؟!  چه کسی ؟؟!

ميفروشم ارزان

به کلامی از مهر ، به دو پاپاسی عشق......

 

 


فرناز

 

مامان نازنين از دختر سرماخوردگی گرفته و حسابی مريض شده . فکرشم درست و حسابی کار نميکنه . ديشب هم مادرجونش اينا افطاری خونشون بودن و نازنينم حسابی شيطونی کرد ولی موقع خواب بهانه گيری کرد که مامانش رو يه کم ناراحت کرد و مجبور شد نازنين رو ولش کنه تا با گريه ، جوجوهای بهانه گيرش رو بريزه بيرون.

مامانشم برای چندمين بار به اين مهم رسيد که واقعا بچه بايد در يک مسير واحد تربيت بگيره تا همه خصوصا مامان بابا به داشتن دخترشون ببالند.

منم سعی ميکنم با مامانی نازنين تو يه جهت حرکت کنيم . من به مامانی گفتم که هرجا فکر کردی بايد اخم کنی يا يه دعوای کوچيک بکنی ، حتما اينکارو بکن ولی مامانی ميگه من دلم نمی آد . شما رو دعوا ميکردم ولی نازنين رو نمی تونم ولی بنظر من يه جاهايی تذکر ( بشکل درست ) لازمه تربيت بچه هستش.

همينجا ميخوام با نازنين واسه مامانی دعا کنيم که هميشه سلامت باشه که اينقدر واسه نازنين زحمت ميکشه و هيچ وقت هم گله نمی کنه . اين مطلب رو بايد همون اول مينوشتم که اينجا فرصتش پيش اومد. واقعا بار بزرگی رو از دوش من و باباش برداشته که خدا در ازاش سلامتی و آرامش بهش بده . ضمنا واسه خاله سولمازم دعا ميکنيم که تو تحصيلش هميشه موفق باشه . اونم بنوبه خودش خصوصا تو تابستان که مقطع سنی مهمی واسه نازنين بود حسابی به مامانی کمک کرد.

بابايی رو هم دعا ميکنيم که تو کاراش موفق بشه و حجم کاريش کمتر بشه. بابايی هم با همه خستگيش صبحهايی که خونه هستش اولين نفری که در آسانسور رو بروی ما باز ميکنه و نازنين اول بغل او ميره و تا چشمش به مامانی می افته میپره بغلش.

آخر سر هم دعا واسه خوشبختی خاله بهناز که به زحمت هايی که ميکشه قبلا اشاره کرديم ضمن اينکه خرداد امسال که رفتيم پيشش همه خونه زندگیش رو اساسی زير و رو کرديم و فقط وسايل ما که البته اکثرش خريدهای نازنين بود از در و ديوار خونش آويزان بود.

نمی دونم چطور شد امروز يهو صحبت اينوری رفت . بهر حال حقی بود که بايد ادا ميشد. يه شعرم امروز به ذهنم اومد که بعد از اين مينويسم.

برای همه سلامتی و آرامش و شادی آرزو ميکنيم.


فرناز

 

امروز چه خبرهای خوب و پيامهای خوبی خوندم.

خاله مريمی ژانويه مياد . آخ جوووووووووووووونم

خيلی خيلی انتظار اومدنت رو ميکشيم ( با عمو ميای يا تنها ؟!!! )

بعدشم از گوشه کنار کشور خبر رسيده که وبلاگ نازنين در برخی نقاط رويت

نشده

خيلی جای نگرانی نيست . ماه که بالاخره رويت شد ، اينم رويت خواهد شد.

خبر ديگه اينکه خاله ها ، دايی ها ، عمه ها و عموها از نگرانی در بياين .

بابای نازنين ديروز واسه دختر دوچرخه خريد . يه دوچرخه قرمز خوشگل .

 دست باباش درد نکنه .

نازنينم جهت تشکر ديشب از ساعت ۳ نصفه شب از سر و کول من و باباش بالا رفت . هی خوابش گرفت يه نيم ساعت خوابيد باز بعدش شروع کرد به بازی و آواز خوندن.

هر چی گفتيم بابا قابل شما رو نداره . تشکر کافيه ولی مگه ول کن بود.


فرناز

 

 

درتمام رمضان منع ز جامم کردند          حيف عمری که در اين ماه حرامم کردند


فرناز

 

نازنينم ديشب اول چهار پنج قدم به تنهايی برداشت و بعدش عرض فرش را خودش براحتی طی کرد. راه رفتنت مبارک عزيز مامان.

نصفه شب که واسه شير بيدار شد ( تقريبا هميشه فقط وول ميخوره و بيدار نميشه )

زودی از رو تختش خودش رو رسوند به باباش و من که با شيشه شيرش رسيدم ديدم اينقدر قشنگ داره واسه باباش درد و دل ميکنه که نگو ، آخه چند روزی ميشد که باباشو کم ديده بود . علی هم مدل خودش حرف ميزد و اونم غرق گفتن چيزايی بود که ما هيچی سردر نياورديم. دخترم ماه شده بخدا ، يه ماه با دريايی از احساس


فرناز

 

راستی اينقدر از اومدن گل شيده خوشحال شدم که يادم رفت بگم ديشب نازنين که حواسش به کارش بود و منم مشغول کار خودم ، يهو ديدم بلند شد و ايستاد ( اينکارو البته مدتی هست که انجام ميده ) کار جديدش اين بود که دو قدم بدون کمک برداشت البته مامانی گفته بود که چند روزيه اينکارو ميکنه ولی من تازه ديشب ديدم .

ضمنا دست دستی هم ميکنه و ديگه دوتا دندوناش کاملا معلوم شدن.


فرناز

 

آخ جوووووووووووووووووووون . بالاخره خاله شيده ميخواد واسم دوست بياره

اينقده خوشحالم که نگو . خاله شيده خيلی مبارکه خيلی مواظب دوست من باش .

حرفای مامانم رو هم گوش بده چون مامانم تو اين زمينه فوق تخصص داره

انشاا... خاله های ديگه هم زودتر دست بکار بشن تا تيم ما تکميل بشه.


فرناز

 

هر کی بگه دير به دير ميام ، راست گفته . ولی باور کنيد هم سرکار درگير بودم هم تو خونه. تقريبا خونه تکونی عيدمو کردم  و البته هنوزم تموم نشده.

الانم اومدم که بگم هستم و اومدم که شعری رو که خيلی دوست دارم بذارم تا بخونين :

                                 ..........................................

چون زلف توام جانا ، در عين پريشانی         چون باد سحرگاهم ، در بی سروسامانی

من خاکم و من گردم،من اشکم و من دردم   تو مهری وتو نوری،تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر، بنشانم و بنشينم         تا آتش جانم را ، بنشينی و بنشانی

ای شاهد افلاکی، در مستی و در پاکی      من چشم ترا مانم، تو اشک مرا مانی

در سينه سوزانم ، تو زمزمه پردازی             من سلسله موجم،تو سلسله جنبانی

از آتش سودايت ، دارم من و دارد دل           داغی که نمی بينی ، دردی که نميدانی

دل با من و جان بی تو ، نسپاری و بسپارم   کام از تو و تاب از من،نستانم و بستانی

                        ای چشم رهی سويت،کو چشم رهی جويت 

                        روی ازمن سرگردان،شايد که نگردانی

 

                                                         ...  رهی معيری  آبان ۱۳۳۶  ...


فرناز

 

دو سه روزی ميشه که درگير نصب سرور اوراکل هستيم و با اينکه مطلب واسه نوشتن داشتم نشد که بيام. خونه هم که علی ماشاا.. دست از اين laptop برنمی داره كه ما هم به كارمون برسيم.

خلاصه امروز صبح گفتم قبل از شروع كار بدو بيام اينجا و خبرای جديد رو بدم و برم

پس پريروز از خونه مامانی كه برگشتيم تو پاركينگ دوچرخه دختر همسايمون رو ديدم . قبلا يكبار نازنين رو نشونده بودم ببينم چه جوريه. اون روز كه دوباره ديدم گفتم بذار سوارش كنم يه خورده راه ببرم ببينم عكس العملش چيه. چشمتون روز بد نبينه تا نازنين رو از روش خواستم بردارم يك گريه ای كرد كه سياه شد. خلاصه سرتونو درد نيارم مجبور شدم سه چهار بار بگردونمش و هر بار موقع بلند كردن همين وضع بود . خلاصه با وساطت سرايدار كه حواس نازنين رو پرت كنه و هزار چيز ديگه گذاشتمش تو كالسكش و بردم گردوندم . جالبيش اينه كه موقع برگشتن باز چشمش به دوچرخه افتاد و تا لحظه آخر هم چشم ازش برنداشت.

نتيجه اخلاقی اينكه باباش دستش و بكنه تو جيبش واسه دخترش دوچرخه بخره

بعدشم كه خواستم ببرمش آب بازی كنه اولين دكمه بلوزشو كه باز كردم كم مونده بود بقيه رو بگيره بكنه كه بتونه زودتر به آب بازيش برسه .

آخرين خبرم اينكه اون يكی دندون پايينيشم كم كم نمايان شد.

 

 


فرناز

 

امروز ميخوام سه تا کار جديد نازنينم را بنويسم:

اول اينکه چند وقته مامانيش بهش ياد داده چطور از روی مبل بياد پايين و چقدم بامزه و با دقت اينکارو انجام ميده و جالب اينکه اولش نمی دونست از تخت ما هم همونطوری بايد بياد پايين که من بهش اينم ياد دادم.

دوم اينکه پنجشنبه شروع کردم بهش نون پنير چايی دادم . لقمه های خيلی خيلی کوچيک درست کردم واسش اونم گوشه دهنش اول خيسش ميکرد بعد قورت ميداد بعدش لقمه هاشو با چای خيس کردم خيلی خوشش اومد و حسابی نوش جون کرد.

سوم اينکه پنجشنبه نازنينم اولين شعرشو خوند. خاله سيما يه عروسک واسش هديه آورده که يه شعر ميخونه . پريروز ديدم قشنگ داره همونو ميخونه ( او بابا بابا با ماما ماما ايی ايی )

بعدشم اينکه دخترم امروز ده ماه و دو روزشه.


فرناز