Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
نازنين بابا

نازنين بابا


 

ديروز تو وبلاگ يکی از دوستام خوندم که پشت بچشو موقع خواب ميخارونه . يادم افتاد که منم تو بچگيم خوشم ميومد و با بهناز گاهی نوبتی اينکارو ميکرديم. اينه که شب موقع خوابيدن آروم پشت نازنين رو خاروندم . احساس کردم خوشش اومد و آروم چشاش رو هم رفت ولی دستم نزديک پهلوهاش که شد يهو خودشو جمع کرد که فهميدم قلقلکش اومده ( گفتم دخترم احساس مند شده )

خلاصه وبلاگ خونی ( اصطلاح فرشته ) در ارتقاء سطح علمی مردم نقش بسزايی

داره. 


فرناز

 

دندون نازنين ديروز در نه ماه و بيست روزگيش جوونه زد و مامان باباشو کلی خوشحال کرد. ديروز وقتی داشتيم می رفتيم خونه يهو ديدم،  ولی علی هرکاری کرد ببينه نذاشت

منم بلافاصله تو ماشين به مامانيش خبر دادم بعدشم چون عمو عليرضا ( شوهر عمه نازنين ) رو ديديم اونم فهميد و خلاصه عمه اش هم فهميد و حتما آخر شب به مادرجونشم خبر رسيده . با لاخره چشممون به جمال دندون دختر روشن شد.

وقتی رسيديم خونه بهش سوپ دادم . يهو ديدم زبونشو خيلی بامزه تو دهنش ميچرخونه. اينقدر بامزه اينکارو ميکرد که بعدش گفتم کاش فيلمبرداری ميکردم ولی هی با خودم فکر ميکردم داره به دندونش زبون ميزنه يا چيز ديگه ايه.

آخرش ديدم يه چيزيو با نوک زبونش داد بيرون که فهميدم يه غضروف کوچيکه مرغ بوده که قورتش نداده. جالبيش اينه که هر چی قاشق سوپ ميبردم نزديک دهنش پس ميزد. دخترم ماشاا.. داره کم کم بزرگ ميشه و همه چيزو ميفهمه.


فرناز

 

خاله بهناز يه سفر دو روزه کاری اومد و بازم واسه نازنين کلی چيز آورد.

مهمترينش پمپرز که واسه اين کار پر زحمت کلی دعاش ميکنيم.

بازم واسه نازنين لباسای خوشگل آورده . اينجا بگم که نازنين بعدها که خوند بدونه که خاله بهنازش خيلی حق به گردنش داره. همون روز اولی که فهميد نازنين ميخواد بياد از ذوقش رفته بود کلی لباس و وسايل لازم هديه گرفته بود و البته پمپرز ( اين يه قلمش خيلی برای ما مهمه ) . جالبه بگم که رو حدس بقيه فکر کرده بود پسره و اکثرا رنگ آبی انتخاب کرده بود .

 اين کار همين جور ادامه داره تا الان. هميشه کنار وسايلی که سفارش ميديم يه هديه هم خودش ميخره هر چی ميگم بابا تو که زود به زود ميای ديگه لزومی نداره هر بار يه چيز بخری اما گوشش بدهکار نيست.

ضمنا بگم که دختر بابا ديگه رو Carrier بند نميشد و يه روز مامانشو مجبور كرد كلی كنار خيابون شلوغ زير تابلوی توقف اكيدا ممنوع وايسه تا دختر آروم بگيره و دوباره بره توش تا برسيم خونه. اينه كه پنجشنبه گذشته باباش واسش يه Car Seat خوشگل گرفت و ظاهرا نازنينم توش خيلی راحته. دست باباش درد نكنه كه همه هم و غمش نازنين باباس.


فرناز

 

امروز ندا يک کتاب قشنگ بهم هديه داد ، مثل هميشه.

اسمش هست : ( تو فنجان چای منی )

متن های کوتاه ، اما با معنا و قشنگی داره که چند تاشو اينجا می ذارم.

حالا قراره چند تا از شعرهای مولوی رو هم برام بنويسه که اگه داد براتون مينويسم.

اينجا گفتم که وقتی خوند واسش يادآوری بشه

واما چند تا از متن های اين کتاب :

 بهترين خاطره برای من :

     يک ظرف شيرينی٬

     يک قوری چای

     و تو هستی.

 

 وقتی تو برايم چای می ريزی٬

     من ميتوانم همه محبت قلبی ام را

     برای تو بريزم.

 

 دوستی من و تو ٬

    مثل يک دم کنی روی قوری است ٬

    که اسرار مشترک ما را امن و گرم نگه ميدارد.

 

 ميتوانيم روحمان را در فنجان بريزيم

    و به سلامتی يکديگر بنوشيم.


فرناز

 

ديشب نازنين به من گله کرد.

گفت بابا آخه اين چه خاله هايی که من دارم . همشون فکر همه چی هستن الا من.

بابا زودباشين واسه من دوست بيارين. اگه فکر کردين وايسين تا من بزرگ شم

بچه هاتونو نگه دارم کور خوندين. من الان دوست ميخوام.

اون از خاله فرشته که عوض فکر کردن به آوردن دوست واسه من فکر جبر و هندسه هستش اونم از خاله مريم که به کسب مدارج علميش فکر ميکنه .

خاله فرشته فکر کن من معلم جبرتم . اجبار ميکنم که هرچه زودتر نی نی واسم بياری.

خاله مريم فکر کن من استادتم . بورس شما پذيرفته نيست مگر اينکه نی نی منو بياری بعدش درس بخونی.

امان از خاله های اينجا که دست رو دلم نذارين که خونه.

خون به جگر ميکنند تا يه نی نی واسه اين دختر ما بيارن.

رو جلد يکی از کتابای نازنين عکس يه بچه اس. ديشب گفتم نازنين نی نی رو بوس کن. کتاب رو با دو دستش گرفت و چسبوند به لباش .

الهی من قربون اون لباش برم.


فرناز