Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
نازنين بابا

نازنين بابا


 

ميدونم که خيلی ديره . بيست روز ننوشتن واقعا توجيهی نداره اونم وقتی که خودتم حس کنی واقعا ديرکردی و ببينی که نازنينت چقدر آشناتر با همه مسايل برخورد ميکنه.

يه روزی ( همون روزای اول ) نازنين با لبخندش بهم فهموند که منو ميشناسه بتدريج وقتی صداش ميکردم به طرف صدام برميگشت فهميدم بيشتر منو باور داره ولی تو تمام اون لحظات آرزو ميکردم روزی بياد که نازنين با تمام حس درونش منو بشناسه و محکم منو بغل کنه و تو بغلم آروم بگيره و اين آرزو هم خدا رو شکر به حقيقت پيوست.

حالا وقتی نگاهش ميکنم احساس ميکنم دخترم کم کم داره همه چيز رو حتی نکات ظريف رو درک ميکنه و بهشون عکس العمل نشون ميده و اين موضوع منو هيجان زده ميکنه.

داره معنای دلتنگی رو ميفهمه چون وقتی مسافرت باباش با تاخير اجباری مواجه شد، اينو به وضوح ميشد تو چهره اش ديد و همه ديدند و گفتن.

و ديشب وقتی باباش رو ديد چه احساسی نشون داد و چه قشنگ تو بغلش خوابيد. درسته که من از دير اومدن ديشب باباش ناراحت بودم ولی در مقابل اين احساس نازنين واقعا نمی تونستم حرفی بزنم. فقط دلم ميخواد اين احساس جاودانه باشه ، جاودانه. بيا من و تو اين احساس نازنينمون رو جاودانش کنيم .

 


فرناز

 

امروز حدود يه هفته ميشه که خاله مريم از کانادا اومده. همون روز دوم هول هولکی موقع برگشتن به خونه تو خيابون رفتم و با نازنين ديديمش . وای که چقدر دلم واسش تنگ شده بود . نازنين با چه تعجبی بهش نگاه ميکرد . خلاصه سه شنبه هفته قبل بعد از برگشتش از سفر مشهد اومد خونه ما .

اگر چه من و نازنين حدود ساعت پنج منتظرش بوديم ولی چون جايی مهمون بود و تو ترافيک مونده بود ساعت هفت گذشته بود که اومد. منم ظهر اومدم خونه ولی هرکاری کردم نازنين نخوابيد. نگران بودم که وقتی مريم بياد خوابش بگيره و بی حوصلگی کنه.

خلاصه اين دختر ما از ساعت چهارو نيم آماده اومدن خالش بود

وقتی خاله مريم اومد اولش طبق معمول يه کم حساب ميبرد ولی کمی نگذشت که حسابی با هم جور شدن و بازی شروع شد.

خاله هم که کلی چيزای خوشگل واسش آورده . يه لانه سگ آورده که خوشبختانه خاله بهنازش هم ديروز که اومد سگش رو آورد.

يه سرهمی خيلی خوشگلم واسش آورده که نازنينم خيلی دوستش داره.

تو اين عکس نازنين با تمام احساس ( با چشم بسته ) داره دس دسی ميکنه.

اما اين نازنين خانم چون نخوابيده بود خيلی زود خوابش گرفت و من مجبور شدم بعلاوه ظرف ميوه و شيرينی و سينی چای که از جلوی مريم جمع کردم ( بخاطراينکه نازنين دست نزنه ) خاموشی اعلام کنم و به مهمون يکسال و هفت ماه نديده بگم مريم جون بگير يه کم بخواب که نازنينم بخوابه و خوشبختانه خاموشی خيلی بطول نيانجاميد.

با خوابيدن نازنين گپ ما هم شروع شد و صحبت های داغ زندگی اونجا و داستان بورسيه گرفتن مريم و ... ادامه داشت که يهو ديديم سرو کله نازنين يهو وسط اتاق پذيرايی پيدا شد . خلاصه سرتون رو درد نيارم وقتی هم که مريم رفت من نازنين رو بزور خوابوندم چون هميشه اين مواقع انگار فکرش درگيرتر ميشه و بيخوابی ميزنه به سرش.

اينم عکس آخر شبه که تازه بعد از فقط ۴۵ دقيقه خواب انرژی پيدا کرده بود و با مريم توپ بازی و دالی بازی ميکرد.

اينجور که خاله مريم ميگفت عمو عليرضا هم عيد قراره بياد و نازنينم منتظره که عموش رو هم از نزديک ببينه.

نازنين : يه خاله و عموی ديگه هم دارم که دعا ميکنم هر چی زودتر بيان که هم من و مامان و بابام ببينيمشون و هم خودشون خصوصا خاله فرشته ام يه کم روحيه اش عوض شه . البته مامانم ميگه اين خاله فرشته خيلی با روحيه اس . نمی دونم چی شده جديدا يه وقتايی يه جورايی ميشه . دعا ميکنم همه عزيزای راه دورم هميشه شاد و خوشحال باشن.


فرناز

 

آموخته ام که....
آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست.
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي.
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد.
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است.
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت.
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم.
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم.
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي.
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است.
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند.
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد.
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند.
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم.
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد.
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان.
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد.
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم.
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم.
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد.
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد.
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم.


نويسنده: اندي روني ؛ مردي که با کلمات اندک حرفهاي بسياري مي زند


فرناز