Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker
نازنين بابا

نازنين بابا


آلبوم تصویری چند ماه غیبت

این مطلب پس از مدتها در ساعت یک نیمه شب چهارشنبه ۱۲ تیر پس از  روزها و شبها کلنجار با اینترنت بی سرعت منزل از حالت پیش نویس به منتشر تغییر یافت.

نازنین و آدم برفی

شیر دادن نازنین به بچه اش

نازنین و هوراد جیگر خاله ندا ( این اولین عکس هوراد در این وبلاگه البته بعد از عکس تولدش) این جیگر طلای علامت سوالی ما رو میبینین......زبان

عکس های سال نو پس از گذشت ۳ماه و ۱۲ روز

عید امسال در دریاکنار

 

تو عکس بعدی نازنین منتظره چون یه مهمان راه دور داشته که دفعه پیش این مامان جونش که خاله مریم  جون باشه نیاوردش و نه ما درست دیدیمش و نه نازنین تونست باهاش بازی کنه

کیانا جیگر دختر ناز و مامانی خاله مریم که هم خوشگل بود و هم ناز بود و هم خیلی باهوش

آخ که چه ذوقی میکرد این  پایین وقتی عروسک نارنجیه راه میرفت ( جــــــان )

 


فرناز

تولد جیگرای خاله سیما مبارک

وقتی تاریخ بالای این صفحه رو دیدم واقعا جا خوردم . از چی ؟ از گذشت زمان
اینقدر ما این چند وقته چه از بابت فکر و خیالهای خودم و چه از بابت جابجایی ساختمانمون به برج درگیری داشتم واقعا فرصت نشد بیام اینجا و به همه دوستانی که بی صبرانه در انتظار تولدجیگرای خاله سیما بودن این خبر پر از شادی رو اعلام کنم
امیدوارم بعد از گذشت شش روز بازم اولین کسی باشم که بنوعی از این مکان این خبر رو به همه دوستان منتظر در این سوی آب و آن سوی آبها میرسونم.
امیر علی و الینای ناز ما دلبرانه در ساعت 11.30 روز سه شنبه دوم بهمن ماه پا به این دنیا گذاشتن و اول از همه دل بابا و مامان خیلی مهربونشون و بعد دل تک تک ما رو شاد کردن و دو تا نی نی مثل ماه دیگه به خونواده ما اضافه کردن.
من و نازنین و بابای نازنین همه احساس شادی دلمون رو که به اندازه دنیا وسعت داره با تمام آرزوهای شیرین به خاله سیمای صبور و عمو جمشید مهربون تقدیم میکنیم و شروع این زندگی جدید رو بهشون تبریک میگیم
تو زندگی پر از مهر و عاطفه شما وجود این دو هدیه الهی خالی بود تا صفای این زندگی صد چندان شود که به لطف خدا و صبوری شما مهربانان همه چیز به زیباترین شکل رقم زده شد .
همیشه سلامت و شاد و مهربان باشید.

                                                        امیر علی ماه ما

                                                  الینای ناز و خانم ما

                                               جیگرای مثل گل ما


فرناز

لباس شب

این عکسهای لباس شب جیگراها رو نه بخاطر خاله فرشته ( که اگه عکس جیگراشو میخواد یه بار دیگه میاد خونه ما ، که ما گروگان نگه میداریم ، که ما برای آوردن مهمون به خونمون به زور متوسل میشیم ) که فقط به خاطر خاله فرزانه ( که خاله واقعی واقعیه و ما اگر چه از خاله نزدیکتریم ولی بهر حال عنوان اونو یه جورایی کش رفتیم ) اینجا میذارم .

فرزانه جون هر چقدر میخوای حسودی کن ، حق داری.

امیدوارم زودتر این چند ماه طی بشه و توام بتونی این جیگرا رو از نزدیک ببینی.

حیف از یکسری عکسها که نتونستم بذارم.

عکسها بدون شرح ، خونه خاله سیما (مامان دوقلوهای آینده)


فرناز

دوقلوهای خاله فرشته (مانا و نيکا جيگره) در خونه ما

 اینم جیگرای من و نازنین در بدو ورود به خونه

(قابل توجه اینکه شاید نیم ساعتی طول کشید تا من یه پذیرایی مختصر از خاله فرشته و عمو بهنام داشته باشم. اولش که یادم رفت یه چای بیارم بعدش میوه آوردم بشقاب یادم رفت ، بشقاب آوردم ، کارد یادم رفت . خلاصه من که همین جوری استاد پذیرایی بودم ، اون شب پرفسوریم رو گرفتم ) (ولی با این جیگرا آخه مگه واسه آدم حواس میمونه)

اولین لحظات برخورد نازنین با جیگرا (‌ کمی ترديد ، كمي تعجب ، كمي كنجكاوي )

الهي قربون اون بوس كردنت بره خاله

الهي قربون اون Give Me Five دادنت بره خاله

الهي قربون هيس گفتن تو هم بره خاله

نازنينم كم كم داره با جيگرا ارتباط عاطفي پيدا ميكنه . قبل اومدنشون اينقدر مانا نيكا كرد كه حد نداشت . بنظر من از رفتارش میشد فهمید که خیلی خیلی دوستشون داره . فردا صبحش هنوز درست چشماشو باز نکرده بود پرسید مانا و نیکا کجان ؟ همین که گفتم اون اتاق خوابیدن گل از گلش شکفت و زودی گفت لباسمو بپوشون و منتظر نشست تا از خواب بلند شن.

ديگه اينجا جيگرشونم ميخورد

نيكا و سبد اسباب بازي

بدون شرح

خاله جيگر تو رو بخوره با اون نگاه با احساست

تلاش نازنين و نيكا براي رفتن بداخل سبد

مراسم چهار دست و پا رفتن دو قلوها كه راستي راستي دل آدم رو ميبره

اينجا هم بعد از شامه كه مانا ميخواست بياد كمك خاله ظرف ها رو بشوريم . ديد خاله و مامانش همه رو چيدن تو ظرفشويي

و اينجا مشغول بازديد تا ببينه خاله و مامانش كارها رو درست انجام دادن

و در اينجا راضي از كار ما  نفس راحتي كشيد كه بشينه و نيكا هم كه تو عكسهای بالا داشت خودشو  براي دبل چك ( دو قلو چک) میرسوند هم ظاهرا از ما راضی بوده

مانا پلیس شده اونم چه پلیسی 

مراسم صعود موفقیت آمیز بر فراز پایه مبل

نیکا هم پلیس شده اونم چه پلیسی و دنبال مانا از اتاق زده بیرون

به نیکا گفتیم نیکا بخواب و اونم چه ناز سرش و گذاشت رو شونه نازنین و نازنین با چه عشقی نگاش میکرد

اینم یه ورژن دیگه از خواب که بیدار شدن نیکا زودتر از سرعت دوربین بود

این کلاه هم کلاه لباس شب نیکاست که به خونه ما قد نداد و قراره خونه خاله سیما تیپ بزنن و بپوشن

خلاصه که به من و نازنینم و البته باباش در کنار خاله فرشته و عمو بهنام و دوقلوهای جیگرشون بودن خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت .


فرناز

اين پست بالاخره كامل شد

من میدونم چرا دیر اینجا رو آپ دیت میکنم . واسه اینکه بعد کلی تاخیر هر وقت میام اینقدر

مطلب و عکس دارم که نوشتن و تکمیل یه پست سه چهار روزی وقتمو میگیره و وقتی هم که

تموم میشه مثل اینه که کوه کنده باشم . اینه که میرم تو دوران استراحت و دفعه بعد بازم روز از

نو ، روزی از نو.

این عکس ذوق نازنین بمناسبت میز و صندلی دار شدنشه که بازم دست خاله بهنازش درد نکنه

با خرده فرمایشهای من.

اینم عروسی پسر خاله منه که نازنین از اول تا آخر عروسی وسط بود و هی میگفت عروس کی

میاد؟ دوماد کی میاد؟ ( به تلفظ داماد دقت شود ) آخرش من خواهر عروس رو نیم ساعتی جای

عروس جا زدم. حالا وقتی عروس اصلی اومد هی میپرسید عروس صورتیه کو ؟!!!!

موقع خداحافظی هم عروس روی نازنین رو بوسید . وقتی اومدیم بیرون نازنین گفت :

چه عروس خانمی بود.

این عکس رو هم روز قبل از مسافرتمون تو حیاط مامانی اینا انداختیم

بعدشم که یه هفته ای رفتیم دوبی پیش خاله بهناز و اینم مراسم رقصیدن نازنين روزی که خاله بهناز پرواز داشت و نبود. این دامن خوشگله رو هم که هم خوشگله هم قرمزه خاله فرشته با یه تاپ و شلوار دیگه واسش آورده.

بله درست شنیدن بالاخره خاله فرشته با جیگراش اومدن ایران اما ما فقط همون شب قبل مسافرت دیدیمشون ولی قراره همین پنج شنبه بیان خونه ما.

و اما بگم که نازنین اونجا تقریبا ۹۹درصد مواقعی که بیرون بودیم از کالسکه تکون نخورد. شاید

بعد از سفر پارسال کیش که کالسکه نبرده بودم و پشت دستمو داغ کردم که بدون کالسکه

دیگه سفر نرم ، در کل به نفع من شد ولی راستش کمی حرصم در اومده بود که حالا که خیلی

جاها میخوام بره و واسه خودش بازی کنه، از تو کالسکه تکون نخورد و نیم ساعت نمی شد که

خوابش میبرد و ۲-۳ ساعتی تخت میخوابید . بحدی که معمولا سر غذا هم خواب بود.

خلاصه این دفعه این مدلی من ناراحت شدم . خلاصه نفهمیدم چیکار باید کرد.

احتمالا بعد از مدتها کالسکه سواری بهش مزه کرده بود. دیگه جوری شده بود که من به مسخره

میگفتم بافور منقل نازنین رو بردارین و خاله بهناز میگفت یواش جلوش نگو یاد میگیره و دفعه بعد

با اشاره به کالسکه همگی میخندیدیم.

شاید اینجا یکی از ۴ وعده غذایی بود که تقریبا در طول مسافرت درست و حسابی خورد. یعنی

این غذا نخوردن نازنین علیرغم تلاشم برای بی تفاوت بودن خیلی اذیتم میکنه.

در کل فرصتی شد تا چندین بار از این شهر بازی ها ببریمش و یه کم تحرک بهش بدیم. الانم

که دارم مینویسم انگشت به دهان موندم که نازنین که اینجا یه دقیقه هم بند نمیشه چطور

اونجا اینجوری بود.

این عکس رو هم باباش موقعی که نازنین تو  ديوتي فري (اينجا نمي دونم چرا انگليسي نميشه)

با یه دختر به اسم كيميا آشنا شده بود گرفت . پرواز ما طبق اعلام قبلي حدود دو ساعتي تاخير

داشت ولي به ما نگفته بودن البته بماند كه دو ساعت هم عين آب خوردن تو ديوتي فري اونجا

ميگذره. خلاصه وقتي تو گيت پرواز بوديم نازنين كه حواسش به هواپيما بود اينقدر از بال هواپيما و

دمش و اينور و انور گفت گفت كه تقريبا همه نگاش ميكردند ضمن اينكه روي صحبتش ظاهرا با

اون دوستش بود . آخر سر يه خانم خارجي كه با شوهرش داشتن ميومدن ايران بلند شد و اومد

و با محبت نازنين و كيميا را بوسيد و شكلات بهشون داد . موقع سوار شدن هم كنار ما بودن كه

ديدم نازنين داره خانمه رو نگاه ميكنه وهي تند تند ميگه : يس يس . اونم ذوق كرده بود و هي

يس يس ميكرد.

يادم رفت بگم كه موقع رفت هم با يك خانم مهماندار شروع كرد به صحبت و هي سوال و جواب

ميكرد منم به خانم اشاره كردم كه اين قصه سر دراز داره ها . ولي اونم خداييش خيلي با حوصله

جواب نازنين رو ميداد كه ميپرسيد چرا كلاه سرتون ميذارين ؟ اينا كه دارن ميان مسافرن ؟

پس كسي كه هواپيما رو راه ميبره كجاست؟ هواپيما ترمز هم داره؟ موقع فرود هم ميگفت راننده

داره ترمز ميكنه ؟ خلاصه راحت بيست تايي سوال و جوابش كرد.

هفته بعد از اومدنمون هم كه تولدش بود و چون عكس تكي همين يه دونه بود همينو گذاشتم.

و عكسهاي بعدي هم كه جشن تولد تو مهد بود كه بدليلي با يه هفته تاخير برگزار شد.

تنها نكته اينكه چه تو جشن خونه و بعد كه بقيه كيك مهد رو بهمون دادن ،‌من هر كاري كردم

نازنين لب به كيك نزد . آخرش گفتم خوب نميخوره دوست نداره .

بعد وقتي فيلم تولدش رو ديدم و مدير مهد با ذوق بهم گفت نمي دوني نازنين چه بامزه

يه انگشت به كيك ميزد و يه قر ميداد قيافه من و باباش اينجوري شد

ماشاا... تو جواب هم كه كم نمياره صد تا چيز تحويلت ميده و آخرش بازم قيافت همون شكل

قبلي ميشه.

نمونه هايي از انگشت زدنهاي نازنين به كيك

بالاخره اين پست هم تموم شد.

قول ميدم پست جيگراي خاله فرشته رو اول هفته ديگه بذارم.


فرناز

چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ !!!!

راستش خودمم خوب ميدونم خيلي وقته نيومدم و هيچي ننوشتم. ديگه دوستان صداشون در اومده و دونه دونه اعتراض كردن
همين ديروزم خاله مريمي زنگ زده بود و سراغ خبراي جديد رو ميگرفت.
والا من اين چند وقته هرچي دنبال سوژه واسه نوشتن گشتم چيزي جز موضوع "حرف زدن" نازنين پيدا نكردم.
البته ديشب فكر كردم چرا من اين همه مدت از اين حرف زدناي نازنين ننوشتم كه بعدها بخونه و اگه ديد مويي تو سر مامان باباش نمونده بدونه علتش چيه
اين نازنين ما ماشاا... اينقدر حرف ميزنه حرف ميزنه كه يه وقتا من ديگه كم ميمونه حالم بهم بخوره ،گاهي ام فشارم ميفته پايين
يه وقتا كه ديگه اوجشه اونم معمولا مربوط به وقتيه كه جايي ميريم يا كسي مياد خونمون
يه بار حين رانندگي اينقدر حرف زد كه نزديك بود بزنم به ماشين جلويي . بهش گفتم نازنين يه كم حرف نزن فكر كن
ما اينو گفتيم و شد سوژه حرف زدن و سؤال كردناي جديدش كه  : فكر كنم؟ چه جوري فكر كنم ؟ اين جوري فكر كنم؟ اون جوري فكر كنم؟
كه من ديگه كلافه شدم و گفتم نازنين تو رو خدا بسه
همون موقع از دم ميوه فروشي مون رد شديم . اينم شد سوژه جديد
گفت مامان ميوه نمي خواي ؟ گفتم نه.
گفت ميوه ممنوعه چي؟


تازگيها وقتي از يه نقطه مشخص رد ميشيم ميگه مامان بريم خونه خاله سيما اینا
منم ميگم باشه ميريم
ميگه : الان
ميگم : الان نه بعدا
ميگه الا ن بريم ني ني هاش تو شيكمشن؟
ميگم آره 


ديروز پريروزم هي ميپرسيد:  خاله ندا مامان كيه؟ من : هوراد .
نازنين : هوراد چي؟
من : هوراد فريدي
نازنين: خاله شيده مامان كيه؟ من: ملينا
نازنين : ملينا چي:
من : ملينا نعمتيان
نازنين : بابا هومن باباي هوراد؟
من : آره
.
.
.
آخرش هي ام ام ميكرد واسه اينكه ديگه سوژه نداشت كه يهو پرسيد
مامان ، در خونه خاله ندا اينا چه رنگيه؟

چند روز پيش هم بهم ميگه مامان ، خاله شيوا ني ني داره
گفتم نه
پرسيد چرا؟
گفتم خوب همه كه ني ني ندارن خاله شيوا هم نداره
گفت آخه چرا
گفتم چرا نداره
آخرش كه صد بار تكرار كرد يه فكر ديگه به ذهنش رسيد، پرسيد ني ني اش تو شيكمشه
منم واسه اينكه خودمو خلاص كنم گفتم آره

ديروز قرار بود آقاي شوفاژكار بياد سه تا پره به شوفاژ اتاق ما اضافه كنه
منم يه كم دير رسيدم و دم در در حال رفتن ديدمش
خلاصه پياده شد و با ما سوار آسانشور شد كه بياد بالا
نازنين همچين يه كم ( سر سر سوزن ) حساب برده بود و در حالي كه سرش پايين بود گفت آقا
صبر كن من برم اسباب بازي هامو جمع كنم بعد بيا
اونم گفت باشه ( البته من از خدام شد كه نازنين اين حرف رو زد كه بدوم و يه كم جمع و جور كنم)
از آسانشور پياده كه شديم ، گفت همينجا بيرون وايسا تا من جمع كنم
( البته اين آخرين ترفند من براي حساب بردن نازنين و جمع مردن وسايلشه كه اگه ريخت و پاش باشه آقا كلانتر مياد و همه رو جمع ميكنه ميبره(
در كه باز شد يه نگاهي اطراف انداخت و اسباب بازيهاشو كه نديد گفت مرتبه بيا تو
خلاصه آقاهه اومد تو و شوفاژ و باز كرد و برد.
يه سطل گرفت آب اضافي شوفاژ رو توش ريخت و منم بعد رفتنش شستم
يه دو سه ساعتي بعد بازم ديدم اومد و ديگه نازنينم كه قبلا ديده بودتش ديگه سر سوزن حسابه رو نبرد هيچ، ديگه اينقدر حرف زد و سوال كرد ازش كه آقاهه فقط ميگفت ماشاا... چقدر باهوش و خوش زبونه
ميگفت واسه چي از دوباره سطل رو كثيف كردي. مگه مامانم اونونشسته بود؟
خلاصه با هر كي فكرشو بكنين از افرادي كه غذا ميارن برامون تا آقاي سوپري و ميوه فروش
كلي باهاشون كل كل ميكنه
ديروز تو ميوه فروشي يه پسر ۹-۱۰ ساله با مامانش اومده بود ماشاا... توپول و هيكل دار
كه نازنين سرش رو بالا ميگرفت نگاش ميكرد
ديدم وايساده همينجوري داره باهاش حرف ميزنه
اونم هي سرش رو ميندازه پايين و اينور انور نگاه ميكنه ولي نازنين دست بردار نيست
خلاصه آخر كار بهش گفتم نازنين اگه زياد حرف بزني به دهنت چسب ميزنم
واقعا راه ديگه اي هم هست ؟!!!


فرناز

دو قلوهای خاله فرشته و دو قلوهای تو راهی

این خاله فرشته فکر کرده که فقط اگه لینک چند تا از عکسهای جیگراشو واسه ما بفرسته ما هم گول میخوریم و میگیم بسه .

واسه همینه که ما در یه اقدام شجاعانه به بقیه آلبوم عکس جیگرا دستبرد زدیم و همشمو واسه خودمون ذخیره کردیم. تا خاله فرشته یادش باشه از این به بعد صرفه جویی نکنه

وای که چقده چقده چقده چقده این جیگرای من خوردنی شدن ماشاا...

و اما خبر جدید اینکه یه دو قلوی دیگه قراره انشاا... بزودی به جمع نی نی های ما اضافه بشه.

واسه همینه که ما یه مسابقه واسه دوستان و همکاران اونور آب طرح کردیم . حالا چرا ؟

چون دوستان و همکاران اینور آب موضوع رو فهمیدن.

سوال مسابقه اینه که اولا اسم مامان دو قلوها رو حدس بزنین

دوما جنسیت اونا رو هم بگین ( البته قبول دارم سونوگرافی از راه دور یک کمی دقیق نیست ولی خوب واسه همین مسابقه اس دیگه )

از دوستانی هم که جواب رو میدونن خواهشمندیم لو ندن

من بعنوان طراح مسابقه تضمین میکنم که از طرف مامان دو قلوها بزور هدیه ای برای برنده بگیرم.


فرناز

گزارش تصويری

نازنین و استخر بادی

خونه خاله آزاده با آوا خانم جون کلی بازی کردن. این آوا خانم خیلی خانم و مهربونه . خیلی با نازنین بازی کرد. تازه گذاشت با پیانوش آهنگ هم بزنه. خودش هم که حسابی هنرمنده و حسابی با پیانو و فلوتی که زد ، ما رو به وجد آورد

نازنین بدم ژست نگرفته ها

به خاله آزاده گفتم این خونه شما بدآموزی داره. نازنین بعدش پاشو کرده بود تو یه کفش که پیانو میخوام  . خلاصه فرداش با یه پیانوی ۴۰۰۰ تومنی قال قضیه رو کندیم. بازم خدا رو شکر رضایت داد.

اینم عکسهای شمال در اوایل شهریور بهمراه خانواده شمعدانی ( خودمون ، مامانی اینا ، مادر جون اینا ، عمه اینا )


فرناز



خاله مريمی هم از فرنگ اومد

اينهمه مدت صبر كردم تا چشمم به جمال كيانا جون روشن بشه و با يه عكس از جيگردخمرمون اينجا رو update كنم ، ولي آخرش بازم از عكس هاي خود خاله مريمي كش رفتمو اومدم.
بله اين خاله مريمي ما هم از فرنگ اومده . امسال حسابي خوش بحالمونه.
اين خاله ها دونه دونه با جيگراشون ميان و حسابي خوش بحال ما ميشه.
دفعه اولي كه با نازنین رفتيم كيانا رو ببينيم ، تا ما برسيم يهو خوابش برد و تو اون فاصله اي كه اونجا بوديم هم بلند نشد.

هی رفتیم بالا سرش و چرخ زدیم ولی تو خواب ناز بود.نازنین هم که باز چشمش به یه نی نی کوچیک افتاده بود و احساس نی نی بودنش گرفته بود،ولش میکردی میخواست بخوابه شیشه شیر بذارن دهنش. این موضوع چندین باره که تکرار میشه و علتش بودن نوزاد تو کلاسشون توی مهده.

تو مهد که هست ظاهرا حس مادرانه نسبت به نی نی ها داره ولی وقتی میاد خونه دلش میخواد ادای اونا رو در بیاره . اینه که ما مجبور شدیم از دوباره کریرش رو بیاریم وسط و گاهی سرلاک و ...

خاله مریمی زحمت کشیده بود و واسه نازنین یه شلوار با یه عروسک آورده بود . نازنین هم همین که چشمش به شلواره افتاد مجال نداد و زودی گرفتش و بلافاصله گفت: پس بلوزش کو ؟!!!  

دیگه قیافه من و خاله مریم و بعدش مامان خاله مریم دیدنی بود.

خلاصه ما مجبور شدیم شلواره رو پاش کنیم حالا تصور کنین با پیراهنی هم که تنش بود چه جوری شده بود. البته مامان خاله مریم میگفت الان اینجوری تو کانادا مده

خلاصه یه چند وقتی گذشت تا ما یه روز دیگه رفتیم خونه اون یکی مامان بزرگ کیانا جون یعنی مامان عمو علیرضا که خیلی هم زحمت دادیم و خلاصه بزور نازنین رو یه ساعت اونجا نگه داشتیم. اونجا دم در کیانا جون رو بغل مامانش دیدیم که ماشاا... خیلی ناز و بامزه بود.

از تاثیرات خاله مریمی هم  یه دامن پوشیده بود  ماه ( خدا بداد برسه . ما که وضعمون اینه بچمون ایجوری قرتی در اومده که ساعت به ساعت لباس عوض میکنه و همش دنبال قر و فرشه دیگه باید بشینیم ببینیم جیگر دخمر ما چی میشه اونم با این پیراهن های رنگ و وارنگی که مامانش واسش میخره )

خلاصه اول کاری یه خورده چلوندمش و نازنینم بدتر از من هی دور و بر کیانا میگشت و آخی آخی نازی میکرد. بعدشم که کم کم خوابش گرفت وای هزار ماشاا... خیلی تیز بود همش حواسش به دور و بر بود و از بالا ما رو نگاه میکرد. موقع غلت زدن هم هی تقلا میکرد که چهار دست و پا راه بره . خلاصه خیلی خیلی ناز بود .
یه نکته قابل توجه تو همه عکسهای کیانا هم اینه که همه جا گل سر به موهاش داره

از دست این خاله مریمی

یه چیز مهم دیگه . من موندم جدیدا چه اتقاق ژنتیکی رخ داده که نی نی ها اینقدر شبیه باباهاشون میشن . تقریبا این موضوع دور و بر ما به وفور دیده میشه. عمو علیرضا شما هم قند تو دلتون آب شه که دخمل گلت کپی رنگی خودتونه

خلاصه اگه در زمان باقیمونده من موفق به گرفتن عکس شدم حتما میذارم ولی حالا عکسهای خود خاله مریمی رو ببینین


فرناز

مهمونی

دیروز نگفتم نازنینم داره بزرگ میشه؟؟!!!!

اینم نتیجه اش :

دیروز از شهروند یه ماشین پلیس با یه قوری پر از فنجون ، نعلبکی و قاشق چنگال برداشت و خلاصه بهانه ای شد که بدون من بره تو اتاقش و یه نیم ساعتی به حال خودش بازی کنه و واسه بچه هاش چایی درست کنه.

بعد از اینکه تند تند کارامو کردم دلم طاقت نیاورد و رفتم در اتاقش در زدم و گفتم نازنین ! مهمون نمی خوای اونم با یه خنده همراه با خجالت گفت بیا تو و واسم یه فنجون یا بقول خودش لیوان چای ریخت . یه دونه که چه عرض کنم تقریبا ۳-۴ تا چای پشت سرهم واسم ریخت و قوری بدست بالای سرم ایستاده بود که بخور تا بازم واست بریزم .

اون فنجون سمت راستیه مال منه


فرناز

مامان جون روزت مبارک

روز چهارشنبه که رفتم دنبال نازنین ، همین که گذاشتمش رو صندلی ماشین و هنوز در رو نبسته بودم ، بهم گفت : مامان جون روزت مبارک

اینقدر هیجان زده شده بودم که نمی دونستم چیکار کنم . فقط گفتم مرسی عزیزم و برگشتم تا با ایماء و اشاره به دو تا از دوستام که داشتن بچه هاشون رو سوار ماشین میکردن این خبر بنظر خودم مهم رو بدم.

انگار نازنینم داره بزرگ میشه ها. هیجانه هنوز هم فروکش نکرده ها.

البته نازنین پنجشنبه به مامانیش و جمعه به مادرجونش هم این روز بزرگ رو تبریک گفت .

خدا همه مامان ها و مامان بزرگ ها رو سلامت نگه داره.

الهی آمین


فرناز



خاله پريسا از فرنگ اومده بود

هفته قبل نه ، هفته قبل ترش خاله پریسا ( دوست دوران دبیرستان من ، مامان فرناز) به همراه دختر مثل ماهش پارمیس جون

میبینین هزار ماشاا... چه دختریه . مثل ماه

که از فرنگ ( کانادا) اومدن ، زحمت کشیدن و اومدن خونه ما . خاله حمیرا ( اون یکی دوست دوران دبیرستان من ، مامان فرناز که خیلی دوست با معرفتیه و همیشه اونه که حال من رو میپرسه و من قول دادم انشاا... وقتی خاله ازدواج کرد و بچه دار شد این لطفش رو جبران کنم) هم اومد و خلاصه دور هم کلی بهمون خوش گذشت. نازنین و پارمیس هم کلی واسمون رقصیدن. پارمیس که همه چی تموم بود.

 البته پریسا پسر نازش آدرین رو نیاورده بود چون ترسیده بود اذیت کنه ولی هفته بعدش که من و حمیرا رفتیم خونه مامان پریسا دیدم بابا ماشاا... عجب بچه ناز و آرومیه دو ساعتی که ما اونجا بودیم صدا از این بچه در نیومد واسه خودش بازی میکرد و ماشاا... چقدر هم فرز و زرنگ بود.

خلاصه پس از مدتها یه بچه اونم پسر بچه آروم دیدم

خونه ما که نازنین و پارمیس کلی به هم بازی کردن و طبق معمول نازنین اولش محو چیزایی شد که پارمیس به گردن و گوشش انداخته بود . پارمیس یه کیف پر از چیزای خوشگل واسه نازنین آورده بود که نتیجه پیاده سازی اونا رو سر نازنین اینی شد که میبینین :

یه گاو  خیلی بامزه واسش آوردن که البته بعضی ها میگن سگه بعضی ها هم میگن پلنگه

از طرف نازنین : خاله پریسا ،‌پارمیس جون ، آدرین جون دست همتون درد نکنه

این عروسکهای خوشگل هم هدیه خاله حمیرا واسه پارمیس و نازنینه.

از طرف نازنین : خاله حمیرا دست شما درد نکنه

 

خلاصه طبق معمول همیشه که هر کی خونه ما میاد تا چند روز سر زبون نازنینه ، تا یه هفته بعدش هم نازنین همش پارمیس جون میکرد و خاله پریسا

البته هروقت که میخواست لباس عوض کنه یاد جذبه خاله حمیراش میافتاد و میگفت زودی لباسمو بپوشون خاله حمیرا نبینه


فرناز

شلوار چهل تيکه

سوژه : شلوار چهل تیکه ( سوغاتی خاله سیما از مکه البته بهمراه بلوزش که سوژه مورد بحث نیست  )

نازنین در ۵ ماه و ۲۵ روزگی

نازنین در ۲ سال و ۶ ماه و ۲۵ روزگی


فرناز

 

تو این مدت طولانی که نبودم خیلی اتفاقها افتاده

مهمترین مورد اینه که نازنین دیگه بزرگ شده و خاله بهنازش رو از مشقت پمپرز آوردن خلاص کرد. بر خلاف انتظارم این مرحله خیلی خوب گذشت. البته هنوزم شبهایی که زیاد شیر میخوره و میدونم که احتمالا خبری خواهد بود پمپرزش میکنم . هنوز شبها معمولا برای اینکار بیدار نمیشه.

ماجراهای پیش اومده واسه مامانم بشکل کاملا محسوس روش اثر گذاشته و کم کم داره با بهبود اوضاع اونم بهتر میشه. یه مرحله  ای که خودشم مریض شده بود اینقدر لجباز و بدخلق شده بود که آخر سر بردمش پیش یه روانپزشک و البته اونم گفت تو این سن بچه رو که پیش روانپزشک نمی یارن بعدشم نیم ساعتی که پیشش بودیم گفت رفتاراش کاملا نرماله و گفت شما وسواس پیدا کردین و خیلی صحبت های دیگه که خیلی مفید بود. مفید تر اینکه ما خصوصا تو این سن به والدین توصیه میکنیم که دوره های تربیت کودک رو بگذرونن چون مشکل اکثر مادر پدر ها اینه که نمی دونن چه رفتاری اقتضای چه سنیه .

خدا رو شکر ضعیفی دوره سرما خوردگیش که تموم شد خیلی بهتر شد ولی الان خیلی دل نازک شده و تا بهش میگی بالای چشمت ابروست لباشو جمع میکنه

روزی صد بارم میپرسه مامان منو دوست داری. با اینهمه توجه ، احتمالا انتظار داره من خودمو جلوش دار بزنم تا باور کنه دوستش دارم

یه عالم شعر یاد گرفته چه از مهد چه از سي دي هايي كه واسش ميگيرم. رقصي ميكنه با بعضي از آهنگ ها كه نگو . خصوصا سي دي ترانه هاي نسترن كه مال بچه هاي يه مهد كودكه.

يه روز كه با خاله آزاده و عمو فرهاد و دختر خانومش (آوا خانوم كه من خيلي دوستش دارم ) رفته بوديم رستوران گياه خواري ، عوض غذا خوردن همش با انگشت اشاره به گارسونها بلند بلند ميگفت :

اين جمله منه دوست دارم خيلي زياد ، فكر كردن اصلا نمي خواد . بعدش بلافاصله ميگفت : به چشماتم خيلي مياد

اونها هم راه به راه واسش از اين چتر كاغذي ها مياوردن. منم گفتم بابا اين چترها يعني بلند شيد برين . خلاصه خونه كه رسيديم كلي چتر جمع كرده بوديم.

بماند كه ساعت ١٢ شب آوا و نازنين از گشنگي هوس نون پنير سبزي كرده بودن و خودشونو با اون سير كردن.

سوژه جديدمون هم لباس پوشيدنشه. متوجه شدم كه اگه مثلا ٣ تا تي شرت واسش بگيرم و توش رنگ قرمز باشه فقط اونو ميپوشه و بقيه رو عملا بايد ميذاشتم كنار . بحدي رسيد كه ديگه قرمز نخريدم واسش . اما ديدم نخير موضوع به اينجا ختم نشده.

خلاصه كلام روزي ٦ دست لباس عوض ميكنه . با هر آهنگ يه لباس . اونم فقط لباسهايي كه خوشش بياد. اونايي رو كه نخواد با هزار تا دليل نمي پوشه يا اگرم رضايت بده ٢ دقيقه بعدش مياد كه مامان ديدي پوشيدم حالا درش بيار .

يه بار به زور يه شورت و تي شرت تنش كردم ٢ دقيقه بعدش اومد كه مامان اينو در بيار . گفتم آخه چرا؟ گفت : آخه رقصش نمي ياد. فقط دامن يا پيراهني دوست داره كه چين داشته باشه و موقع رقص تكون بخوره .

ولي باورتون ميشه از عيد به اينور فرصت نشد ازش عكس بگيرم.

همين چند تا دونه اونم وقتي داشت نماز ميخوند و واسه مامانيش دعا ميخوند كه هم عكس هم فيلم گرفتم رو دارم. سعي ميكنم بزودي عكس بذارم ازش.


فرناز

تولد هوراد ( پسر گل خاله ندا )

خاله فرشته میگه : سالی که نکوست از بهارش پیداست .

بهار ما که نکو نبود و با خیلی فراز و نشیب های سخت همراه بود که بهتردیدم نیام تا نگم.

ولی باز خدا رو شکر چون میتونست بدتر از این هم باشه.

امیدوارم بعد از این نکوی نکو باشه

خدا به همه همه همه سلامتی سلامتی و باز هم سلامتی و بعد از اون آرامش بده.

خدا سلامتی کامل رو به مامانی نازنینم برگردونه . انشاا...

با این همه تاخیر منتظر بودم تا با یه خبر خیلی خوب بیام که شاید جبران کرده باشم.

......................................................................................................................

و اومدم تا ورود گل نو رسیده خاله ندای مهربونم رو در روز یکشنبه ۶/۳/۸۶ ساعت ۷ شب با یه دنیا آرزوی سلامتی و خوشی برای خونواده مهربون و دوست داشتنیشون به اطلاع دوستان رسونده و این ورود بهاری رو از طرف خونواده کوچیک خودمون به مامان و بابای خیلی مهربونش خیلی خیلی تبریک بگم .

اینم دو تا عکس از دوست جدید نازنین (آقا هوراد با احساس) که بهار امسال رو برای همه خصوصا مامان باباش جاودانه کرد . اونایی که دیدنش میدونن که این نی نی ما نگاهش با یه احساس خاصی همراه بود


فرناز

نوروز ۸۶

اول از همه یه توضیح کوچیک بدم که در راستای تاخیرهای مامان فرناز در سال گذشته( که امید میره در سال جدید تکرار نشه) یکی دو تا از پست ها عقب جلو بود . مثلا همین مورد آخر که می می نازنین زیر بالش چی کار میکرد ؟!  واسه اینکه نازنین بعد از سفر کیش می می شو گاز زده بود ولی خبرش زودتر از خبر سفر منتشر گردید. با عرض معذرت

خب اول از همه عکس سفره هفت سین امسال رو که با نازنین چیدم ببینین:

اون سبزه که روبان قرمز داره رو تو مهد درست کردن و روز آخر آوردیمش خونه. خیلی بامزه درستش کرده بودن : یه شیشه وسط گذاشته بودن و توش یه ماهی بود و دورش سبزه .

اون یکی سبزه رو هم مادرجون بهمون داد. دو تا ماهی هم مامانی واسه نازنین آورد. بابا علی هم یه سنبل خوشگل و سه رنگ خریده بود و خلاصه این شد سفره ما .

ولی نازنین یه دقیقه هم بند نشد تا دم سفره ازش یه عکس درست حسابی بگیرم.

ولی این یکی عکس عصر روز ۲۹ اسفنده . آخه من مثل هر سال تازه ساعت ۷ صبح برگشتم خونه و تا ۹.۳۰ خوابیدم و بعدش رفتم نازنین رو آوردم .

روز اول فروردین هم نهار خونه مامانی بودیم و شام خونه مادرجون. حدود ۱۱ شب بود که تصمیم گرفتیم فردا ظهرش بریم رشت خونه دایی بابا علی

خلاصه رفتیم و در مجموع سفر خوبی بود و خیلی هم خوش گذشت.

بازار ماهی فروشها رفتیم . مرداب انزلی رفتیم که عکسش رو بعدا میام میذارم چون تو دوربین عمه نیر هستش و هنوز نگرفتمش .

یکی از اهداف مهم من در این سفر خرید زیتون بود. چون قرار بود بخشی از راه رو من رانندگی کنم ( که البته تقریبا قسمت عمده مسیر گردن من افتاد چون بابا علی خوابش رو آورده بود تو جاده ) من یه ۱۰ دقیقه ای چشامو بستمو به علی گفتم رسیدیم رودبار منو بیدار  کن تا زیتون بخریم . یهو چشم باز کردم دیدم تابلو رودبار با یه خط روش از جلو روم گذشت .

خلاصه منم پکر از اینکه رد شدیم گفتیم ایراد نداره میریم منجیل زیتون میخریم که آخرش هم پشیمون شدیم و برگشتیم رودبار و شاید یکی دو ساعتی اونجا تو یه مغازه داشتیم زیتون میخریدیم . من و نازنین تا تونستیم از مدلهای مختلف زیتون امتحان کردیم . فروشنده هم هی تاکید میکرد که هرچقدر میخواین از هر کدوم تست کنین . همش هم بما میگفت ببخشید شما معطل شدید. منم گفتم نگران نباشین ما هرچقدر معطل بشیم بیشتر زیتون میخوریم . شما واسه نفع خودتون تا زیتوناتون تموم نشده کار ما رو راه بندازین.

خلاصه یه عالم زیتون های جور واجور هم خریدیم و بقول بابا علی روحیه من سر جاش برگشت و اعصابم آروم شد.

تو منجیل حدود شاید یه ساعتی مکث داشتیم . نازنین اولش میگفت میخوام رانندگی کنم و خلاصه دو دستی فرمون رو چسبیده بود. خلاصه آخر سر ولش کرد و همه رفتیم یه دوری پایین نزدیک دریاچه زدیم .

من که از بدو ورود حال و هوای دوران بچگیم جلو چشمم اومد. من از یک سالگی تا ۹ سالگی منجیل زندگی کردم و تو اون یک ساعت تمام اون دوران برام تداعی شد.

شاید برای کسی مثل مامان بابام خصوصا مامانم دوری از خانواده اونم برای ۹ سال تو یه جای کوچیک اونم با دو تا بچه کوچیک خیلی سخت و شاید غیر قابل تحمل بوده باشه، شاید الان خیلی وقتا که از هیاهو و استرس و کار و کار و کار خسته میشه ، هوس لحظه ای از اون دوران را بکنه ولی برای من همه اون لحظات خاطره انگیزه . همه لحظاتی که بدور از همه چی ، واقعا همه چی ، خودتو بسپری به دست طبیعتی که اون موقع به مفهوم واقعی اش بکر بکر بود و کودکیت رو با سبزه و سنگ و درخت پیوند بدی . براستی یادش بخیر طراوتش ، سرزندگیش

یادش بخیر مدرسه ابتدائی سفیدرود تو هرزویل که وقتی از درش میومدی بیرون تا چشم کار میکرد دامنه کوه بود وسبزه و تو آزادانه میدویدی و میدویدی تا کجا؟! تا جایی که همه شور و هیجان کودکیت رو بجای چند متر جا تو آپارتمان که باید رعایت هزار و یک نفر رو بکنی آزادانه بریزی توی اون دامنه و داد بزنی ، آواز بخونی ، قلت بزنی و قلت بزنی و ....

کاش یه روز بشینم و از خاطرات اون دوران بنویسم. ولی نه شاید نازنینم وقتی بزرگ شه و اینا رو بخونه دلش هوس اونجا رو بکنه و فکر کنه چرا کودکی خودش تو تهران گذشته. یا نه شاید بهتر این باشه که سعی کنم به آرزوی دیرینه ای که براش دارم بیشتر اهمیت بدم.

همیشه دلم میخواد نازنین رو یه همچین جایی ببرم . یه سبزه زار امن که ولش کنم تا تو طبیعتش غرق بشه بی ترس و نگرانی .

نه اینکه همچین جایی دور و بر خودمون نباشه . هست.

بالاخره بعضی پارکها اگه حالا بکر نباشن ولی میتونن یه فضای مجازی برای بازی بچه ها باشن. ولی واقعا میشه با خیال راحت بچه ات رو ول کنی و هراس نداشته باشی که الان چیزی تو پاش نره ( منظورم سنگ و تیغ نیست ) . الان دستش به ته سیگار اون عابره که بی خیال انداختش وسط چمن ها نخوره .

خلاصه از منجیل و خاطراتش به کجا که نرسیدیم

اینم چند تا عکس دم سدسفیدرود :


فرناز

سفر کيش

گفته بودم که میام و تند تند پست های عقب افتاده رو جبران میکنم

اومدم.

خوب ما قبل عید با تلاشهای بی وقفه اینجانب (مامان فرناز) یه توره سه شب و چهار روز رفتیم هتل داریوش کیش که واقعا جاتون خالی بود تو همه قسمتهاش ( چون اگه بخوام تفکیک کنم خیلی منصفانه نیست ) فقط بگم که قیافه من و صد البته باباش اینجوری شده بود

نتیجه اخلاقی این سفر هم این بود که نه تنها اون ثبت نام حج عمره ای که کردیم و ۲ سالیه نوبتمون شده و هنوز نرفتیم ، بازم نمیتونیم بریم ،  بلکه از برنامه سفر مالزی یا سنگاپور که تصمیم داشتیم در صورت داشتن بودجه برای سال جدید برنامه ریزی کنیم هم اساسی صرفنظر کردیم و تصمیم داریم اگه بشه بریم پیش خاله بهناز.

وای که نمی دونین این نازنین خانم چقدر شیطنت کرد. به دوستام همیشه میگم که بچه ها در هر مقطعی یه جور شیطنت دارن وقتی کوچیکن تو هواپیما دائم باید راه بری ، یه کم بزرگتر میشن اصلا تو مسافرت نمی خوابن ، بزرگتر میشن نمیتونی هتل بری چون دائم میخوان رو زمین دست بمالن خصوصا اگه وقت چهاردست و پا راه رفتنشون باشه ، بزرگترم میشن که دیگه میشن نازنین که هر دقیقه هوس یه جا رو میکرد و ۲دقیقه هم تو جای هوس کردش بند نمیشد

اول که رسیدیم هتل تو لابیش اینقدر ذوق کرده بود که رو قالیچه چهار دست و پا راه میرفت

بعد هی میگفت مامان اینجا خونمونه ؟! خلاصه در بدو ورود حسابی آبروریزی کرد.

رستوران هم که میرفتیم اینقدر ورجه ورجه میکرد که یکبار نزدیک بود پرت بشه پایین.

فقط یه روز که تا ۱ نیمه شب تو یه رستوران بودیم و موسیقی زنده داشت از شدت خستگی با اون همه سر و صدا آنچنان نشسته رو میز و تکیه داده به من خوابش برد که باور نکردنی بود.

هر چی از زیبایی و عظمت هتل بگم و اینکه همه باید سعی کنن حداقل واسه حفظ این اثر ( به فراخور بودجه از فصل گران تا فصلی که ما رفتیم و واقعا مناسب بود) حتما برن ، به همون اندازه از شیطنت های نازنین تو این سفر کم گفتم .

حالا یه چند تا عکس ببینین ( اکثر عکسهامون از خود هتل و محیط اطراف بود تا خودمون)

اینجا هم وسط دوچرخه سواری ۲۰ دقیقه ای ماست. اگه بدونین واسه رسیدن به اسکله که سه چرخه داشته باشه با نازنین مسافت ۷-۸ دقیقه ای رو با چه وضعی طی کردم (همش تو بغل) به عشق اینکه یه ساعتی دوچرخه سواری کنیم که اونم زورکی ۲۰ دقیقه بند شد و طبق معمول هوس جای دیگه ایه رو کرد.

اینجا یه جا مکث کردیم تا بابا علی ازمون عکس بندازه .

   

تنها نفع این سفر خواب عصر و شب نازنین بود که تقریبا بیهوش میشد تا سانس بعدی


فرناز

عکس

واسه جلوگیری از انتقاد دوستان فعلا این چند تا عکس قبل عید رو ببینید تا زودی بیام و بروز بشم  وای چقدر مطلب نوشته نشده دارم . باز خوبه عناوین رو یه گوشه نوشتم یادم نره

فقط رو شومینه میشه چند لحظه آروم نگهش داشت واسه همینه که شده آتلیه من

نازنین با تاج پادشاهی

(این قرقره ها رو خاله ندا آورده بود تا نازنین تنوع رنگها و نحوه تو نخ انداختن اونارو یاد بگیره که قرقره ها سر از اینجا در آورده )

نازنین با تاج پادشاهی لمیده بر تخت پادشاهی


فرناز

نازنين می می شو گاز زده

و بالاخره الان نزدیک یه هفته میشه که نازنین رو از پستونک گرفتیم.

یه بار که با نازنین سوار تاکسی بودم اتفاقا یه خانمی که معاون مهد بود و سه هفته ای بود بازنشست شده بود ، هم مسافر تاکسی بود و یه سری صحبت هایی راجع به نازنین کرد ( از بس نازنین شعر خوند و سخنرانی کرد) آخرش بمن گفت سر پستونکش رو با قیچی ببر و بهش بده . اونم بدش میاد و دیگه نمی خوره ولی حتما یه زاپاس داشته باش که اگه بی تابی کرد بهش بدی.

منم همین کار رو کردم و صحنه ای که نازنین می می اش ( پستونکش) رو دهنش گذاشت و بعدش در آورد و نگاش کرد اینقدر دیدنی بود که واقعا تاسف خوردم چرا فیلمبرداری نکردم.

خلاصه بی تابی نکرد و تا فردا هم فقط تو دستش میگرفت و به همه توضیح میداد.

یه روز که خونه مامانی بود و من برای آوردنش رفته بودم دیدم یه می می دیگه دستشه فهمیدم مامانم حواسش نبوده بهش داده . خلاصه آوردم خونه و سر اون رو هم با قیچی بریدم.

نازنین که می می خواست اولین پستونکش رو دادم گفت این یکی رو میخوام ( یعنی اون یکی)

می می مامانی رو بده ومن اون یکی رو هم بهش دادم . قیافه اش وقتی هر دو تا پستونک سر بریده رو تو دستاش زیر و رو میکرد هم خیلی جالب بود. خلاصه قبول کرد که این یکی رو هم خودش گاز زده . خلاصه تو این مدت یه بار که تو خواب بی تابی کرد می می زاپاس رو بهش دادم و صبح قبل بیدار شدن ازش گرفتم و قایم کردم. ولی انگار اینو فهمیده بود چون میگفت مامان می می بهم نمی دی؟

خلاصه بنظر خودم این مرحله براحتی انجام شد. عکس می می هاش رو میگیرم فردا میذارم اینجا. فقط امیدوارم پروژه عظیم پمپرز هم راحت و سریع انجام بشه. هر کی تجربه ای داره منو راهنمایی کنه لطفا.

یه سفر ۴ روزه هم به کیش داشتیم که تو یه پست دیگه می نویسم.

تو این چند روز تعطیلی که باباش بابت کاری تهران نبود در کمال تعجب دیدم دیروز رو تخت جای باباش نشسته  و میگه اینجا بوی بابا رو میده

جدیدا احساس میکنم  بو رو تشخیص میده ولی نمی دونم واقعا منظورش از این حرف چی بود.

واقعا اونجا بوی باباشو میداد

خلاصه با مجموعه ای از شیطنت ها ، مهربونی ها ، اذیت ها روزگار میگذرونیم . یه وقتا توان اومدن و نوشتن نیست و بعدش که میای خیلی چیزا از قلم میفته.

واسه مامان فرشته عزیزم دعایی کردم که حالا واسه همه مامانا میکنم که خدا به هممون توان و انرژی بده که با تمام این سختیها لذت تکرار نشدنی این ایام رو درک کنیم.

می می ها بترتیب از راست به چپ : می می خونه خودمون ، می می خونه مامانی ، می می مهد
فرناز



کيانا

و این هم کیانا ، فرشته کوچولوی خاله مریمی عزیزم که با اومدنش یه دنیا شادی و عشق واسه مامان بابای مهربونش بهمراه آورده و اومده تا زیباترین بهار زندگیشون رو رقم بزنه و من رو تو این ماههای پایانی سال برای سومین بار به مقام خاله ای برسونه.

نازنین ، مامان فرناز و بابا علی بهمراه همه دوستان ،  تولد گل باغ زندگیتتون رو با یه بغل گل مریم و یه دنیا آرزوهای خوب بهتون تبریک میگیم.


فرناز